مبینامبینا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عشق مامان و بابا

همسر عزیزم روزت مبارک

*همسر عزیزم روزت مبارک* کلی بوس برای بابایی از طرف مامان و مبینا از همون کودکی این روز رو دوست داشتم و همیشه بابت هدیه ای که برای معلمم می بردم خوشحال بودم،بعد هم که خودم معلم شدم باز این روز برام هیجان داشت،از همون در مدرسه که وارد میشدم همه شاگردام بهم تبریک میگفتن و هیجانی ترین قسمت هدیه مدیر مدرسمون بود. تو تمام این سال ها،اون سالی که معلم ابتدایی بودم بیشتر بهم خوش گذشت.هیچ وقت یادم نمیره،صبح رفتم تو کلاس و یهو همه ی شاگردام با صدای بلند روزم رو بهم تبریک گفتن و زنگ آخر با خانواده هاشون برام جشن گرفته بودن.و نقاشی هایی که بچه ها برام به عنوان یادگاری کشیده بودن،هنوز نگهشون داشتم. ولی امسال بخاطر دختر گلم بازنشسته ...
12 ارديبهشت 1391

دست دادن دخترم

بعد از دست دسی کردن و بای بای کردن و زبون درآوردن و شونه کردن مو بالاخره دست دادن هم یاد گرفتی،امروز که دستم رو آوردم جلو با دست راستت خیلی آروم و متین دست دادی،کلی ذوق کردم و بابایی رو صدا کردم که بیاد ببینه،بابایی هم خوشش اومده بود هی باهات دست میداد و با شادی داد و فریاد میکرد و میخندید و تو هم از خنده ی بابا کلی حال میکردی و میخندیدی. راستی دیروز هم بهت یاد دادم که هرم هوشت رو درست کنی و تو هم خیلی زود یاد گرفتی و سعی کردی که حلقه ها رو سرجاشون بندازی،البته از هر 5 بار سعیت یک بارش موفق میشی ولی این خودش قدم خوبی بود،بابایی وقتی دید که با دقت این کار رو انجام میدی تصمیم گرفت که بازی های هوش جدیدتری برات تهیه کنه،دستت دردنکنه بابایی....
4 ارديبهشت 1391

دخترم 300 روزه شد

دختر گلم اولین ماه دو رقمیش رو پشت سرگذاشت،تو این ماه سومین دندونت هم دراومد،که سر این دندونت خیلی اذیت شدی. اسفند ماه بود که بابایی یه سفر رفت شیراز و بهم گفت که وقتی برگشتم دوست دارم ببینم که مبینا دس دسی می کنه،همین هم شد و وقتی بابا از سفر برگشت کلی ذوق زده شد بابت این موضوع،قبل از این هم گاهی دست می زدی ولی حالا تا بهت میگیم مبینا دس دسی شروع میکنی به دست زذن،وقتی هم میگم مبینا بای بای،شروع میکنی به بای بای کردن،من هم بی جنبه هی میگم مامانی دس دسی،مامانی بای بای،مامانی دس دسی،مامانی بای بای... هفته پیش با کمال ناباوری دیدم شونه ات رو برداشتی و کشیدی پشت سرت،آخه مامانی تو از کجا یادگرفتی که شونه برای مو هست،قربونت برم فرشته ی ما...
3 ارديبهشت 1391

سومین دندون دختر گلم

عشق مامان این اولین پست در سال جدید هست،امیدوارم که سال جدید برای همه ی آدمهای خوب سالی پر از شادی و سلامتی باشه،همینطور برای خانواده ی سه نفری ما،دخترم روز به روز داری بزرگتر و زیباتر میشی و با شیرین کاریهات و شیطنت هات روزهای ما رو خوش رنگتر میکنی،تو این مدت کلی عید دیدنی رفتیم و با کلی آدم های جدید آشنا شدی و از همه مهمتر کلی هم عیدی گرفتی،همون روز اول عید 250 تومان عیدی گرفتی به همراه خونه سازی که دایی برات گرفته بود، آخر این هفته هم قراره بریم شیراز پیش خانواده بابایی تا عید دیدنی امسالت تکمیل بشه بعدش هم میخوایم بریم کیش،هوراااااااااااااااااا دیشب شب سختی رو داشتی،چندروزی بود که لثه ی بالات متورم شده و یه کوچولو دندونت بیرون اومد...
8 فروردين 1391

هشت ماهگی مبینا

هشت ماهگی و ولنتاین مبینا گلم مبارک... تو این یک ماه کلی دخترم چیزهای جدید یاد گرفته و تواناییهاش خیلی بیشتر شده  و خیلی خوب و بااشتها غذاش رو میخوره،غذاهایی که تا حالا خوردی اینها هستن:فرنی،حریره بادام،سوپ ماهیچه،پوره سیب زمین و پوره هویج،سرلاک،بیسکویت مادر،آب لیمو شیرین و آب پرتقال و آب هویج،البته یک بار هم به دور از چشم ما یک کیوی رو با پوست خوردی کارهایی که انجام میدی به این شرح هست:سینه خیز به سمت جلو با سرعت باد،ماما می گی خیلی زیاد و کلا دیگه بابا نمیگی که این کارت جای بسی قدردانی داره از پله آشپزخونه بالا می یای(وقتی برای اولین بار سینه خیز اومدی تو آشپزخونه اونقدر ذوق کردی و خیلی سریع رفتی و دورتا دور آشپزخون...
3 فروردين 1391

9 ماهگی فرشته ی مامان

گل زندگیم نه ماهگیت مبارک،قدم گذاشتنت رو به اولین ماه دورقمیت تبریک میگم،عاشقتم دخترم و تو این سال جدید که پیش رو داریم فقط و فقط سلامتیت رو از خدای مهربون می خوام. فکرکنم این آخرین پست تو سال 90 هست سالی که خدا بهم محبت کرد و من رو مادر کرد و گذاشت تا حس خوب مادر شدن رو احساس کنم،این نه ماه مثل باد برام گذشت.تو تمام عمرم اینقدر مشغول نبودم به طوری که نتونم خودم رو ببینم حتی زمانی که پشت سد کنکور بودم،تمام این مدت شب و روز و کتاب و روزنامه و قهوه و برنامه تلویزیون و کلاس ورزش و خرید و پارک و تفریح و ادامه کلاس موسیقی و زبان و تدریس که عشق سومم تو زندگیم هست... برام معنایی نداشت و چیزی که برام معنا داشت فقط و فقط مبینا بود و آرامش و خنده...
29 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوری

زردی من از تو         سرخی تو از من د ختر نازنینم این اولی ن چهارشنبه سوری تو هست،امشب قرار بود بریم خونه مامان بزرگ ولی چون یکشنبه بخاطر سالگرد ازدواج مامان بزرگ و بابابزرگ پیششون بودیم و هم اینکه بابا هم کار داشت و هم اینکه خاله هم برای سال تحویل میخواد بره مسافرت و باید چمدونش رو جمع کنه،رفتنمون به خونه مامان جون کنسل شد.نمی دونم امشب برنامه ای داشته باشیم یانه ولی مطمئنا بیرون نمیریم چون خیلی خطرداره،پارسال هم بابایی من رو بیرون نبرد چون یه قلقلی تو شکمم داشتم.به هر حال چهارشنبه سوری همه ی نی نی های گل مبارک باشه و امیدوارم برای هیچ کس حادثه ی تلخی پیش نیاد. حالا یکم در مورد کارهایی که تو این مدت ...
24 اسفند 1390