مبینامبینا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عشق مامان و بابا

دومین عید ویژه مخصوص دخترم

*عیدت مبارک سیده مبینا،عشق مامان* پارسال عید غدیر تقریبا تو 6 ماه بودی و امسال 16 ماهه هستی،دیشب با بابایی داشتیم خاطرات رو ورق میزدیم،به بابایی گفتم که پارسال مبینا فقط شیرمیخوردو منتظر چهاردست و پا رفتن و راه رفتن و حرف زدنش بودیم و حالا با گذشت یک سال با نگاه مهربون خدا تو تمام این توانایی ها رو کسب کردی و هر روز داری بزرگتر و تواناتر میشی. ...
11 آبان 1391

پاییز 91

عکس گرفتن این روزها ازت خیلی سخت شدههههههههههههه،تا دوربین رو میبینی میدوی طرفش و میخوای بگیریش یا اینکه تو مانیتورش نگاه کنی. ...
28 مهر 1391

ازاین روزهای دخترم

فرشته ی مامان اول بگم که خیلی دوستت دارم،بخاطر اینکه بهم یاددادی که وقت طلاست این روزها واقعا ارزش زمان و لحظه ها رو درک میکنم،زمانی که بیدار هستی باید وقتم رو طوری تنظیم کنم تاهم بتونم به نیازهای جسمیت برسم هم بتونم اوقاتت رو به بهترین نحو پر کنم،زمان هایی هم که خواب هستی،بدوبدو دارم برای انجام کارهای خونه مثل گردگیری و شستن ظرف ها و روشن کردن لباسشویی و مرتب کردن و جمع کردن اسباب بازی هایی که دورتا دور خونه ریخته،درست کردن نهار فردا،نشستن پشت نت برای اینکه از دنیای حقیقی بواسطه ی دنیای مجازی عقب نمونم،خوندن کتاب و ... تو این مدت دیگه به بیخوابی عادت کردم،دیگه به ندیدن تلویزیون عادت کردم،دیگه به شلوغی و بی نظمی عادت کردم،دیگه به بیرون ...
15 مهر 1391

دوتا دندون جدید

چند هفته ای بود که درگیر دراومدن دندون های آسیاب بودی،کلی اذیت شدی دخترم ولی الان میتونی با افتخار بگی که ده تا دندون داری و منتظر ده تای بعدی باشی. این دو تا دندون پایین دراومدن و اونقدر خوشگلن که خدا می دونه مثل یه شکوفه ی سفید.اولین باری که این شکوفه رودیدم از خوشحالی فریاد زدم و محکم بغلت کردم و اونقدر ماچت کردم که از خنده به نفس نفس افتادی. *خوشگلم تا امروز 15 ماه و یازده روز داری*
4 مهر 1391

پر از دلهره ام

نمی دونم از کجا بگم،چطوری بااین قلم ضعیفم احساسم رو بیان کنم،آخه دختر گلم با بزرگتر شدنت به جای اینکه استرس هام کمتربشه هر روز بیشتر و بیشترمیشه،از صبح که بیدار میشی من هم پابه پای تو تو تمام اتاق ها میام و مدام با سرگرم کردنت از خطرهای احتمالی دورت میکنم،که مبادا با نکن و دست نزن گفتن های من جلوی شکوفایی خلاقیتت گرفته بشه و خدایی نکرده تو روحیه ات اثر منفی بگذاره.ولی الان احساس میکنم که بزرگتر شدی باید با قوانین و چهارچوب ها آشنات بکنم،دو روزه که دنیای مجازی رو زیرورو کردم تاشایداز مقاله و کتاب ها بتونم راهم رو پیدا کنم. احساس میکنم که هر روز خسته تر از روز قبل هستم،نیاز دارم یک شب تا صبح بدون بیدار شدن بخوابم تاشاید تن خسته ام تازه بشه.پ...
31 شهريور 1391

کلاغ پر 1

امروز بعد از مدت ها تصمیم گرفتم که بازی هایی که من و مبینا تو خونه انجام میدیم رو اینجا بنویسم.روزهای من سراسر جنب و جوش و بازی با مبینا و رسیدگی به کارهای خونه هست البته اگر مبینا بگذاره، بخاطر همین کمتر وقت میکنم که تو وبلاگش بنویسم،بیشتر پستهای وبلاگش هم بخاطر نبود وقت بدون عکس هست.ولی ازامروز تصمیم گرفتم که بیشتر روزانه های خودم و دخترم رو بنویسم. چند روز پیش تصمیم گرفتم با مبینا آرد بازی کنم.اولش که بهش گفتم مبینا بیا بریم بازی یه راست رفت تو اتاقش و منتظرم شد تا برم پیشش که دید نه مثل اینکه این بار بازی تو آشپزخونه هست و دنبال من اومد،یه سینی و یه ظرف آرد و یه قاشق و یه چای صاف کن و یه مسواک وسایل اولیه ی بازی ما بود،تا وسایل رو جلوش...
16 شهريور 1391