مبینامبینا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

عشق مامان و بابا

کلاغ پر 7

بازی جدیدی که بامبینا انجام دادیم،خیلی ساده بود.این بازی مفهوم فضا روکه یکی از پایه های علم فیزیک هست به بچه ها اموزش میده.اولین کاری که کردیم این بود که چندتا از این مجله های تبلیغات که درخونه ها می اندازن جمع کردیم و تمام عکس های صورت رو از توش جدا کردیم،چون هنوز قیچی گرفتن برای مبینا زود هست خودم این بخش رو انجام می دادم واز مبینا میخواستم که عکس ها رو جمع کنه،که خود اینکار براش جالب بود و درهین کار راجع به حالات صورت ها براش توضیح میدادم،مثلا این دختره چقدر اخمو هست یااین داره میخنده،دندون هاش رو و گاهی هم ازش میخواستم که اجزاء صورت عکسها رو بهم نشون بده و بعد یه کاغذ A4 رو جلوی دخترم گذاشتم و پشت عکس ها چسب کاغذ می زدم و می دادم به مبی...
6 دی 1391

18 ماهگیت مبارک

عزیز مامان یک سال و نیم هست که اومدی و با اومدنت دنیای من و بابا رو زیباتر کردی.ممنون بخاطر همه ی حس های قشنگی که تو این مدت بهمون هدیه دادی.اگر تو نبودی من هیچ وقت نمی تونستم حس قشنگ مادری رو داشته باشم. دیروز از اونجایی که بابا نمیتونست باهامون برای واکسن زدنت بیاد مامان جون زحمت کشیدن و اومدن تا ما تنها نباشیم.خدا رو شکر همه چی خوب بود و رو نمودار،وقتی می خواستیم بریم سمت اتاق واکسن،دل تو دلم نبود،همه اش فکر های عهد قجری می اومد سراغم که نکنه واکسن و اشتباه بزنن یا واکسنش فاسد باشه و یه بلایی سرت بیاد،قبل از تو یه کوچولوی دیگه هم اومده بود برای واکسن 18 ماهگیٍ،مامان جون باهاش حرف می زد تا سرگرم بشه و دردش نیاد که تو حس تملکت گل کرد و...
26 آذر 1391

ما چقدر خوشبختیم

عزیز دل مامان خیلی دوست دارم،دیشب بعدازخوندن یه وبلاگ دلم خواست همون موقع بیام محکم بغلت کنم ولی حیف که خواب بودی.چقدر من خوشبختم که خدایه دختر سالمبهمداده که میتونه راه بره بخنده حرفبزنه خودش رو برای مامان و باباش لوس کنه. وقتی خودم رو جای مامان امیرحسین میگذارم واقعا کم میارم،مامانی که تو سن 5 ماهگی امیر حسین فهمید که بچه اش فلج مغزی هست و تا آخرعمر همینطوری می مونه،نه می تونه حرف بزنه و دردش رو بگه نه می تونه بخنده نه می تونه راه بره.درکنارش مامان ابوالفضل که هفت سال جلوی بچه اش چیزی نخورده تا یه وقت ابوالفضل هوس نکنه،چون ابوالفضل مثل تو و مثل بچه های دیگه نمیتونه غذا بخوره. این هم آدرس وبلاگ امیر حسین http://www.baranbara...
23 آذر 1391

پیشرفت های شکوفه ی بهاری من

دختر گلم مامان رو ببخش که نمیرسه بیاد و تند تند از هنرهای جدیدت بنویسه.بالاخره بعداز کلی تاخیر الان که تو 18 ماهگی هستی موفق شدم بیام و کارهایی که از 14 ماهگی تا الان یادگرفتی انجام بدی رو بنویسم. خیلی بامزه رو انگشت های پات راه میری و وقتی که من یا بابا میایم باهات بازی های پرتحرک انجام بدیم،خیلی بادقت اول نگاه میکنی به پاها و دست هامون و بعد خیلی خوب اون روانجام میدی. خیلی علاقه داری که غذات رو خودت بخوری منو بابا هم ازدیدن تلاشی که برای غذا خوردن میکنی کلی ذوق میکنیم،اون روز رفتیم خیابون بهار و برات قاشق آموزشی گرفتیم،بنظرم خیلی مفید بود خیلی بهتر میتونی باهاش غذا بخوری و تقریبا قاشق رو بدون ریختن به دهانت میرسونی. وقتی بابایی یامام...
12 آذر 1391

کلاغ پر 6

رو انگشت هاتون شکلک بکشید و بااون دقایق شادی با بچه ها داشته باشید. بازی با گیره و پر و خالی کردن اون از ظرف در دار،هم می تونیدمفهوم پر و خالی رو به بچهها یاد بدید و هم می تونید توانایی هماهنگی چشم و مغز رو با قطار کردن و ساختن شکل های مختلف رو زمین بالا ببرید.بهاین صورتکه یه برگه بردارید و روش یهخط مستقیم بکشید و از کودک خودتون بخواید که گیره ها رو رو خط براتون بچینه.همچنین شمارش رو با بچه ها تمرین کنید و بعد ازاونها بخواید بشمرن و دونه دونه ظرف رو پر کنن. بازی با سایه برای بچه ها خیلی لذت بخشه،اگر با مبینا یک ساعت هم سایه بازی کنم اصلا خسته نمیشه.میتونه سایه با نور خورشید که از پنجره اتاقتون مهمون خونتونه باشه یا سایه ای که لام...
12 آذر 1391

کلاغ پر 3 و 4 و 5

خیلی وقته از بازی هایی که باهم میکنیم برات ننوشتم،آخه مگه بازی میگذاره مامان دو دقیقه بیکار بشه. یه بازی ای که با دخترم تجربه اش کردیم خمیر بازی بود،چون هنوز احتمال این رو میدم که دست یا خمیر رو به دهانش ببره خودم این خمیر رو درست کردم که اتفاقا وقت زیادی هم نبرد و برخلاف ذهنیتم خیلی هم خوب در اومد،یه مقدار از خمیر رو جدا کردم و بهش آب لبو زدم(چون دخترم داره  رنگ ها رو یاد میگیره من ترجیح میدم که هر هفته با یه رنگ باهم بازی کنیم) لمس خمیر در ابتدا براش جالب بود و خیلی با احتیاط باهاش بازی میکرد،تا زمانی که من بهش گفتم مامی میتونی فشارش بدی ببینیم چه اتفاقی میافته،اون موقع بود که کلی از له کردن خمیر لذت برد،طبق معمول من گذاشتم اول خو...
28 آبان 1391

تمام زندگیم دخترم

عزیم دلم   آرام جانم   زندگی من   امیدم  روحم  همه ی هستی من...دوستت دارم امروز تو دندانپزشکی نزدیک دوساعت ازت دور بودم،چه لحظات سختی برمن گذشت،یهو یادم اومد که بابایی خسته است چون شب قبلش تا صبح بیدار بود و من تو رو سپرده بودم دست بابایی،پیش خودم گفتم نکنه تو پارک یا خیابون ازت غافل بشه و تو گم بشی و چون من هم مثل هزاران مادر دیگه همیشه دلواپسم در یک چشم به هم زدن تا تهش رفتم که نکنه گم بشی و گیر این بچه دزد ها بیافتی و تواین سرما ببرنت پشت چراغ قرمز و بهت غذا ندن و بدون مامان نتونی بخوابی و گریه کنی و اون ها تو رو بزنن و ... حتی یادآوری این فکرها عذابم میده،اینها رو هیچکس نمیتونه بفهمه بغیر از یه مادر،که چ...
17 آبان 1391