مبینامبینا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

عشق مامان و بابا

برف قافلگیر کننده

تو فکر بودم که زمستون تمام شد و دخترم برف ندید،البته یکی دوباری برف اومد و خیلی زود اب شد و به برف بازی و ادم برفی نکشید،دیگه داشتم فکر میکردم که بریم توچال که وقتی صبح از خواب بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه دیدم همه جا سفید پوش شده از ذوق کلی بالا و پایین پریدم و مبینا رو بغل کردم و با هم میرقصیدیم و شادی میکردیم.بعد یه سینی پر از بف کردم و اوردم تو خونه و با هم ادم برفی درست کردیم.مبینا هی دست به برف میزد و سرش و تکون میداد و میگفت آخ (یعنی سرده) اینم چندتا عکس از ادم برفی هامون پی نوشت: بابا امیر برات یه کامنت گذاشته بود که حیفم اومد اینجا نگذارمش عسل بابا چه آدم برفی ها و جوجو های خوشگلی درست کردی . بابا...
20 اسفند 1391

اسم مامان رو برای اولین بار گفتی

همین الان در همین ساعت مبینا اسم من رو صدا زد لحظه ی خیلی باشکوهی بود انگار دنیا رو بهم دادن وقتی من تو اتاق بودم بابا اسم من رو صدا کرد و پشتش مبینا هم اسم من رو صدا کرد،اونقدر خوشحال شدم که بخاطر دیدن خوشحالی من،مبینا هی اسم من رو میگفت و سه تایی با هم میخندیدیم. خدایا شکرت،این شادی رو جاودانه کن ...
17 اسفند 1391

درخت کاری

امسال تصمیم گرفتیم که یه نهال به نام مبینا تو حیاط خونه مامانم بکاریم. روز 15 اسفند نتونستیم که بریم خونه مامانم و زحمت کاشت درخت افتاد گردن باباجون مبینا و یه نهال خرمالو و یه سیب به نام مبینا تو حیاط کاشته شد. اینم چندتا عکس از مبینا و درختش اونقدر دخترکم ذوق زده شده بود وقتی بهش گفتیم این درخت مال تو هست و باید بهش اب بدی تا بزرگ بشه که دو دستی درخت رو چسبیده بود ول نمیکرد با ذوق فراوون گفت ما  ماااااااااااااااااان ل(کسره)ل(فتحه) *مبینا جان تا امروز 21 ماه و 22 روز سن داره* ...
17 اسفند 1391

20 ماهگی

عشق مااااااااااااااااااااااااااااااامااااااااااااااااااااااااااااان تو چقدر بزرگ شدی،آخه من چطوری تک تک لحظات با تو بودن رو ثبت کنم،حتی وقت نمیکنم که بشینم و اونها رو تو ذهنم مرور کنم.روزها با سرعت باد دارن میگذرن چند ماه دیگه دوسال و نه ماه با تو بودن رو پشت سر میگذارم. تو راه برگشت از شیراز(اصفهان)   دختر کتابخون مامان از اینکه اینقدر خوب و مهربونی لذت میبرم از اینکه مثل مامان دختر مرتبی شدی و همه اسباب بازیهات رو بعد از بازی کردن دوست داری سرجاش بگذاری لذت میبرم،ازاینکه اگر یه آشغال رو زمین ببینی سریع میبری می اندازی سطل زباله و پشت سرش میگی غا(یعنی آشغال بود) لذت میبرم،از اینکه تا غذامون رو میخوریم ظرف ...
25 بهمن 1391

عروسکم تواین مدتی که گذشت

چند روز پیش سه تایی رفتیم سرزمین عجایب،به هممون خیلی خوش گذشت،با کلی ذوق سوار وسایل مختلف شدی و تو استخر توپ بازی کردی،البته چون اولین بارت بود که داخل استخرتوپ رفته بودی نمی دونستی باید چیکارکنی و فقط وایستاده بودی وسط توپ ها و بین اون همه توپ ساده یه توپ راه راه که شبیه توپ خودت بود رو پیدا کردی و با ذوق بهم نشون دادی.موقع برگشت هم برات یه بادکنک کیتی خریدیم که عاشقش شدی و بالای سرت میگرفتی و سر به هوا راه میرفتی،وقتی هم رسیدی زیر پله ها که آینه داشت از اینکه تو و بادکنکت دوتا شده بودید بیشتر ذوق زده شدی.خلاصه شب خوبی بود.راستی برای اولین بار بهت ذرت مکزیکی بیرون رودادم،یکم تند بود ولی با کمال تعجب خیلی دوست داشتی و لیوان آبت رو گرفته بود...
28 دی 1391

عکس های 18 ماهگی دخترم

 قبل از هر چیز بگم دخترم دندون جدید مبارک،بالاخره سیزدهمین دندونت هم در اومد.سر دندون های نیشت خیلی داری اذیت میشی.خداکنه سه تای دیگه با هم دربیان تا اینقدر درد نکشی.شب یدفعه بلند میشی و دستت رومیکنی تو دهنت و شروع میکنی به گریه کردن. هر وقت مامان بهم میگه ژست بگیرم عاشق پوشیدن دمپایی های مامانم این پازل رو خاله ام زحمت کشیده برام خریده،منم با اینکه Level بالا بود تونستم همشون رو در عرض چند روز یادبگیرم و سرجای خودشون بگذارم ببینید چقدر قشنگ میرقصم کی میگه من دختر شیطونی هستم وهمه جارو بهم میریزم،ببینید چقدر به مامانم کمک میکنم من از این تو بدم میاد من و بیارید بیرون،بغل رو بیشتر دوست دارم کریس...
28 دی 1391

دخترم مریض شده

صبح که ازخواب بیدارشدی تهوع داشتی و بلافاصله بعداز خوردن هرچیزی بالا میاری.طبق عادت همیشگی دوست داشتی صبحانه بخوری ولی هرچی برات آماده میکردم یه کوچولو لب می زدی و نمیخوردی.نهار هم دو بندانگشت ماهیچه خوردی و همچنان تبت بالاست. دوستای گلم برای دخترم دعا کنید که هرچه زودتر خوب بشه و از این ویروس های جدید نباشه.
25 دی 1391