بستن تبلیغات

عشق مامان و بابا
تاريخ : چهارشنبه 3 / 2 / 1393 | 1:08 AM | نویسنده : مامان و بابا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستای گلمون

دیر اومدیم ولی این دیر اومدنمون موجه بوده،ممنون از تمام دوستایی که پیام گذاشتن و جویای احوال ما شدن و ببخشید که بی خبر گذاشتمتون،تو این مدت فهمیدم که ما چقدر خواننده خاموش داریم...مرسی از تمام خواننده های خاموش و روشنچشمک

خانواده سه نفری ما تو این مدت بحران های زیادی رو پشت سرگذاشت و مهم ترینشون جابه جایی ما از تهران به شیراز بود که این خودش خیلی تو روحیه مادر و دختر که ما باشیم تاثیر منفی گذاشت و هنوز هم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم،مبینای من خیلی اذیت شد و کلا خلقیاتش تغییر کرده و چند روزی هست که تمام تلاش و انرژی خودم رو گذاشتم تا بتونم احساس امنیت و آرامش رو به دخترم برگردونم ولی خوب دلتنگی برای مامان جون و باباجون و دایی و خاله مهربونش سدی هست در مقابل تلاش های من و بابا امیر

از دیشب هم مبینا سرماخورده

برامون دعا کنید تا بتونیم با انرژی مضاعف برگردیم و دانسته های هرچند کوچیک خودمون و در اختیار تمام مادرها و کوچولوهای عزیزشون بگذاریم

این هم چندتا عکس برای خالی نبودن پستمون

ساعت هفت صبح به سمت فرودگاه برای رفتن پیش بابا امیر

تاریخ قبل از عید

چند هفته ای بود که دستش رسیده بود به دکمه آسانسور و اونقدر خوشحال بود که این جریان و برای همه تعریف میکرد

بابا ولم کنید بخوابم

صبحانه رو ابرا





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 / 11 / 1392 | 1:03 AM | نویسنده : مامان و بابا

رنگ رنگ رنگ

این رنگه که به زندگیمون روح و زیبایی میده اصلا اگر رنگ نبود چقدر زندگی ها کسل کننده میشد

من و مبینا هم عاشق رنگ ها هستیم و همیشه سعی میکنیم با همه ی رنگ ها ارتباط برقرار کنیم و همشون و دوست داشته باشیم.

طبق معمول همیشه ما بازیهامون و با چهار رنگ شروع میکنیم و با ترکیب کردنشون به رنگ های زیبای دیگه میرسیم

بخاطر ترکیب راحتتر رنگ ها من اون ها رو رو پالت نریختم و از یه دیس کیک استفاده کردم


از اونجایی که مصرف کاغذ تو خونه ی ما زیاده و بخاطر صرفه جویی و حفظ درخت ها من همیشه برگه هایی که یک روشون سفید هستن و جمع میکنم و اونها رو سیمی میکنم و به عنوان دفتر نقاشی ازشون استفاده میکنیم

پس تا اینجا رنگ(من از گواش استفاده کردم)، یه صفحه ای که بتونیم رنگ ها رو روش بریزیم،دفتر نقاشی(بهتره چون بعد از تموم شدن بازی و شستن دست ها میتونید با کودک دلبندتون دفتر و ورق بزنید و در مورد هنری که آفریدید صحبت کنید)+ قلم مو ،یک تکه ابر ، یه دختر مو فرفری با دوتا دست کوچولو و یه دوربین

البته یه زیر انداز بزرگ هم میخواد چون گواش جزء رنگ هاییه که اگر جایی ریخته بشه به راحتی پاک نمیشه

حالا اینها رو در اختیار کوچولوتون قرار بدید و خودتون فقط بشینید و نگاه کنید،البته میتونید هراز گاهی یه چیزایی در مورد ترکیب رنگ ها و ... بگید

با دست راست

حالا با دست چپ

آخر نفهمیدیم دخترمون راست دسته یا چپ دستسوال

ما قبلا بازی چاپ رو انجام داده بودیم چه با دست چه با مهرهایی که با سیب زمینی درست کرده بودم چه با پم پم ولی اولین بار بود که هنر تا و قرینه رو با هم انجام میدادیم

هنر چاپ و قرینه با استفاده از پم پم

هنر قرینه

اول نوک انگشت

حالا کل دست

حالا دو تا دستچشمک

چاپ با دست میتونه یادگاری خوبی هم باشه میتونید قابش کنید یا تو آلبوم عکس نگه داری کنید


شاید نه حتما شما با بچه هاتون رنگ بازی کردید حالا چه با رنگ انگشتی چه با آبرنگ چه با گواش و... من فقط این پست جهت یادآوری گذاشتم تا یه تایم خوشی رو با کوچولوهاتون داشته باشید

 





[موضوع : کلاغ پر]
تاريخ : پنجشنبه 17 / 11 / 1392 | 23:03 | نویسنده : مامان و بابا

روز به روز که میگذره دلبریات هم بیشتر و بیشتر میشه وقتی تو عالم خودتی یهو یه فرشته ی قشنگ میاد بغلت میکنه و بهت میگه عاشقمیییی منم عاشق مامان زهرا ام یعنی تو خوشبختترین مادر رو زمینی و اون لحظه زیباترین لحظه ی زندگیته

همیشه مهربون مامان وقتی مهربونیات فوران میکنه و در غالب جمله میخوای اون و به زبون بیاری دنیا پیش چشمام زیبا میشه...با مهربونی میای و موهام نوازش میکنی و بهم میگی وااااااای چه خوشگل شدی دوستت دارم، من بابا امیر و مامان زهرا رو  خیییییییلی دوست دارم و بعد محکم گردنم و میگیری بغلت و فشار میدی و بعد یه ماچ جانانه نثارم میکنی اونوقته که دلم میخواد داد بزنم و به همه بگم من مهربونترین و شیرین ترین دختر دنیا رو دارم

امروز صبح که از خواب بیدار شدی بعد از چند روز برفی و ابری وقتی نور خورشید و تو خونه دیدی رفتی جلوی پنجره و گفتی سلام خورشید خانم چه عجب تشریف آوردید

اون روز بعد از یه تلفن خیالی ازت پرسیدم با کی حرف میزدی گفتی پدرشوهرم!من شدم این شکلی تعجب بعد که تعجب من و دیدی گفتی چرا ناراحت میشی خوب منم پدرشوهر دارم دیگه

بعد از یک ساعت که مهمون بازی میکردی و داشتی مهمون هات و راهی میکردی به یکی از مهمونات گفتی به دامادا سلام برسون هیپنوتیزم

از وقتی ده روز مونده بود تولد دو سالگیت بشه تا الان که سی و دوماهت شده یادم نمیاد لحظه ای از صحبت کردن دست کشیده باشی مگر تو خواب یا گاهی اوقات که دهانت پره ،دائم در حال صحبت کردن و انتقال و دریافت اطلاعات هستی گاهی با خودم میگم من و امیر که پرحرف نیستیم تو به کی رفتیسوال

وقتی یادم میاد روزهایی رو که نگران دیر حرف زدنت بودم خنده ام میگیره

خلاصه اینکه این ایام در کنار تو شیرین هست و بس

راستی فردا تولدمه از امروز صبح که بابا امیر پشت تلفن بهت گفت برو مامان بوس کن و بگو تولدت مبارک تا ساعت هشت و نیم که خوابیدی هر یک ساعت یک بار یادت می اومد و می اومدی بغلم میکردی و مثل یه مامان که داره به بچه اش توجه میکنه بهم میگفتی تولدت مبارک

چند وقتی هم هست که ازم میپرسی کی تولدم میشه من هم از فرصت استفاده میکنم و میگم هر وقت میوه بخوری زودتر رشد میکنی تولدت میشه یا میپرسی کی میرم پیش عمو پورنگ من هم میگم عمو پورنگ بچه هایی که بزرگ هستن و اجازه میده برن پیشش و تو هم بین این موارد ربط میدی و میگی پس یاید میوه بخورم رشد کنم برم پیش عمو پورنگ.امروز که اومدی میگی اگر موز و پرتقال و لیس بزنم هم رشد میکنم تا زودتر برم پیش عمو پورنگ ابرو

عزیزم خوب بخور و یه مادر و از نگرانی در بیار دیگهههه

چند روز پیش خونه مامان جون داشتی نقاشی میکشیدی که خاله ازت خواست موضوع نقاشیت خاله باشه،تو هم مشغول شدی فقط صدات و میشنیدم که داشتی اجزاء صورت و دست و بدن و نام میبردی بعد که نقاشیت تکمیل شد و نشون دادی کلی خاله ذوق زده شد چون خاله و عمو و در کنار هم کشیده بودی و جالب اینجاست که تو نقاشی قد عمو رو بلندتر از خاله کشیده بودی و دستاشونم تو دست هم بود.

خلاصه اینکه دخترم مرسی بخاطر تمام لحظات خوبی که برام نقش میزنی

پی نوشت:چند وقتی هست که در مورد پسرا سوال میکنی اون روز یکی و تو تی وی نشون دادی گفتی چرا این پسره؟گفتم خوب سیبیل داره،گفتی چرا سیبیل داره؟گفتم خوب خداخواسته پسرا سیبل داشته باشن نیشخند رفتی تو فکر منم رفتم تو فکر که تو مراحل بعدی و سوال های پیچیده تر چی جوابت و بدم

پی نوشت 2:وقتی میریم دستشویی هم دست از آموزش برنمیداریم چشمکو کلی با پی پی ها بازی میکنیمتعجباز اونجایی که باید به محصولات تولیدی شما بها داد تا در آینده سرخورده نشی و اعتماد بنفست در مورد کارهای دستی خودت حفظ بشه ما با پی پی ها که اولین محصول تولیدی شما هست  رابطه ی عشقولانه ای برقرار میکنیم مثلا باهاشون از زمانی که تو دلت هستن حرف میزنیم تا وقتی که میخوان تشریف ببرن تو چاه دستشویی با فرستادن بوس و بای بای کردن بدرقشون میکنیم،یکی از بازی هامون هم که هدفه تصویرسازی و دنبال میکنه تشخیص اینکه هر پی پی شبیه چی هست میباشدعینکتا اینکه با تصویر سازی چند روز پیشت ساعت ها داشتیم میخندیدیم.ازم پرسیدی این شبیه چیه؟من یکم فکر کردم گفتم شکل ایستاده و داشتم تو ذهنم دنبال چیزای دیگه مثل برج و غیره میگشتم که گفتی شبیه انده گفتم انده چیه؟دستات و رو هوا چرخوندی و بعد به حالتی که انگار داری دنده ماشین عوض میکنی گفتی انده دیگه ماشین سواری قهقهه





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 / 11 / 1392 | 11:59 PM | نویسنده : مامان و بابا

 این و تو فیس بوک دیدم گفتم شما هم بخونید خالی از لطف نیست


دخترکم برای کسی که برایت نمیجنگد نجنگ....
چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی....کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن...
دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن...بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی....
دخترکم تو زیباترینی... .همیشه با این باور زندگی کن...خودت را فراموش نکن...
شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد....اما به یاد داشته باش....کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند....
دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست....اشتباه که کردی برخیز....اشکالی ندارد....بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند.....
خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته باشد خاص بودنت را در می یابد....
زمستان است.... زیاد میشنوی هوا دو نفره است!!!!به درک که دو نفره است تنها قدم زدندنیای دیگری دارد..
دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما باور داشته باش....برای پدرت تو ملکه هستی....گریه کرده ای؟؟؟؟ رنج کشیده ای؟؟؟؟ سرت کلاه رفت؟؟؟اذیتت کرده اند؟؟؟ عیبی ندارد.... نگذار تکرار شود....گاهی تکرار یک درد دردناک تر است!!!احساس تو با ارزش است خرج هر کسی نکن...
تو قدرتمندی که با تمام ضعیف بودنت در برابرت ناتوانند...آری .... ناتوانند دخترکم تو با ارزشترین موجود زمین هستی
هیچ گاه فراموش نکن.....
تقدیم به دختران سرزمینم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 / 10 / 1392 | 1:43 AM | نویسنده : مامان و بابا

یه کاردستی به نظر خودم قشنگ البته از آرشیو تابستونمون

یه مدت بود برای دبلیو سی رفتن مبینا بهش اسمارتیز جایزه میدادم که بیشتر از خود اسمارتیزها جعبه اش برای مبینا سرگرم کننده بود.هربار یه بازی ای باهاش خلق میکردیم البته بیشتر میگذاشتم خود مبینا ابتکار بخرج بده. باهاش دوربین درست کردیم، از توش کاموا رد کردیم و گردنبند شد و... یه دفعه هم خود مبینا اومد و در حالی که در اسمارتیز و سعی میکرد سرانگشتش نگه داره گفت مامان کلاهه.

من هم از فرصت استفاده کردم و بساط کاردستی و فراهم کردم و یه ادمک رو کاغذ کشیدم و در اختیارش قرار دادم و خودش شروع کرد به تزیین این آدمک


یه برگ برداشت و گفت این گله و چسبود به دست آدمک و بعد شروع کرد همه ی کاغذ و چسبی کردن و پرسید حالا چیکار کنم؟گفتم نمیدونم تو فک میکنی چیکار کنیم تا خوشگلتر بشه! اونم گفت ازاین قلب ها بچسبونیم خوشگل بشه،بعد همون در اسمارتیزو چسبوند به عنوان کلاه آقا پسرمون و این شد نتیجه کارمون

این هم یه کاردستی دیگه که من کاغذها رو بریده بودم و دادم خود مبینا تصمیم گرفت کجا بچسبونه و بعد با ماژیک اجزاء صورتش و تکمیل کرد.

این هم یکی از برگه های کار شیچیدا هست که من پرینت میگیرم و در اختیار مبینا میگذارم تا انجام بده

خودتون هم میتونید برای تقویت و مهارت دست های کوچولوتون تصویرهای مختلفی با هدف های مجزا رسم کنید

 





[موضوع : کلاغ پر]
تاريخ : سه شنبه 24 / 10 / 1392 | 0:57 AM | نویسنده : مامان و بابا

تمام هستی من وقتی در آغوش میگیرمت و دستهای کوچولوت و دور گردنم حلقه میکنی خدا رو هزاران بار شکرمیکنم ،وقتی ناغافل میای و محکم بوسم میکنی انگار دنیا رو بهم دادن اون موقع هست که دوست دارم زمان بایسته هرچی بزرگتر میشی و نیازات به من کمتر میشه انگار این لحظات ناب نایابتر میشن.شب ها صورتت و میچسبونی کنار صورتم و بعد از یه بوسه قشنگ به خواب میری و من از عطر نفس هات سرمست میشم.قند تو دلم آب میشه وقتی بهم میگی عادقتم،آخه تو کوچولوی مامان میدونی معنی عشق چیه!

میخوام من و ببخشی بابت این چند ماه گذشته و چند ماه پیش رو،خیلی ازت غافل شدم گاهی اونقدر درخودم غرق هستم که حتی صدای مامان گفتنت و نمیشنوم و تو میای کنارم و بهم میگی مامان مگه صدام و نمیشنوی!! چند وقتی هست احساس میکنم گاهی خیلی متفکرانه میری تو خودت،نمیدونم چرا امیدوارم این مدت تاثیری بر روح کوچیک تو نگذاشته باشه هر شب وقتی به خواب میری با خودم صحبت میکنم و یادآوری میکنم که من مامان یه دختر سی و یک ماهه هستم تا نکنه روزگار باعث بشه من خودم و خودت و از یاد ببرم.

فدای دستای کوچیکت بشم وقتی که قرآن و مناجات میشنوی سریع دستات و بالا میگیری و میگی خدایا مامان زهرا خوب بشه باباامیر خوب بشه من خوب بشم مامان جون خوب بشه دایی خوب بشه باباجون خوب بشه خاله ف خوب بشه همممممممممممه خوب بشن،من یه خونه کوگولو قشنگ بخرم بگذارم تو اتاقم، فک کنم این دعای آخر تاثیر این مدتی هست که دنبال خونه دیدن بودیم هست.

امیدوارم همه چی زودتر درست بشه و هممنون از مشغله فکری راحت بشیم.

دیشب داشتم قصه سیندرلا رو برای اولین بار برات تعریف میکردم اونقدر گفتی چرا چرا چرا که دلم میخواست سربه بیابون بگذارم.اول اسمش و گفتی سیندرلا نه مبینا بعد وسط داستان گفتی سیندرلا مبینا.

تواین داستان نقش نامادری رو کامل نگفتم فقط گفتم سه تا خواهر داشت و نگفتم که خواهرهاش بدجنس بودن، فک کنم بخاطر همین هم کلی چرا اومد تو ذهن دخترم بماند که یبار هم پرسیدی که چرا داداش نداره متفکر بعد هم چرا لباس نداشت بره مهمونی؟لخت بود؟ چرا لباساش پاره بود؟چرا ساعت دوازده لباساش کثیف و پاره میشد؟چرا کفشش دراومد؟

بعضی وقت ها اونقدر چرا میگی من هم گاهی مقبله به مثل میکنم و هی ازت میپرسم چرا و تو چی جوابم و بدی خوبه!؟ با بی تفاوتی میگی همینجوری.

یکم هم از تاثیرات تبلیغات تلویزیونی بگم:با اینکه تو خونه ما دیدن تی وی تقریبا میشه گفت شاید در روز دوساعت هم نشه ولی باز نقش تبلیغات تو ذهن مبینا که خیلی پررنگ بوده.حدودا چهل روز پیش تو یه روز برفی که شیشه های ماشین بخار گرفته بود و من شش دونگ حواسم به رانندگی بود و مبینا تو بغل مامان بزرگش نشسته بود یهو فریاد زد نامی نو و با انگشتش یه وانت باری و نشون داد که روش فقط نوشته بود نامی نو و هیچ عکسی از سالاد الویه و محصولات نامی نو روش نداشت من اونقدر متعجب شدم که فراموش کردم دارم رانندگی میکنم.

واما از برنج هایلی بگم که با دیدن این تبلیغات کمر دخترمون تبدیل به شافنر میشه،از اونجایی که ما نسل سومی ها تو همه چیز این روزگار بدشانس هستیم من هم جزء مادران نسل سومی هستم که باید با التماس به دخترم غذا بدم،ما هم از ترفند غالب کردن هر برنجی با نام برنج هایلی غذا رو به خورد دخترمون میدادیم نیشخند تا اینکه چند روز پیش به مبینا گفتم مامانی برات ماهیچه درست کردم با برنج هایلی،بعد مبینا لب و لوچه اش و کج کرد و گفت هایلیه!! طبیعت نیست؟من هم سریع گفتم برنج طبیعت میخوای؟گفت آره هایلی خوب نیست طبیعت درست کن ابله من هم گفتم چشم مامان الان برنج طبیعت درست میکنم مژه

راستی نوزدهمین و بیستمین دندونت هم دراومدن و دیگه دندون های شیریت تکمیل شدن خدا روشکر.

*مبینا تا به امروز 31 ماه داره*

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 / 10 / 1392 | 1:17 AM | نویسنده : مامان و بابا

یه کتابی میخوندم در مورد درک و به زبان اوردن احساسات بچه ها،به این صورت که همیشه سعی کنید خیلی خوب و عمیق کودک خودتون و مشاهده کنید.به عنوان مثال:کودک شما گرسنه هست و بهانه میگیره و شما درگیر یه کار دیگه هستید،خیلی راحت میتونید با صرف چند دقیقه وقت با کودکتون ساعات زیادی و برای کارهای خودتون ذخیره کنید.جلوی کودک زانو بزنید و بهش بگید عزیزم الان تو داری گریه میکنی و من فکر میکنم که گرسنه هستی،مامان تو رو درک میکنه ولی فعلا غذا آماده نیست میتونی تو این مدت یه برگه بیاری و نقاشی بکشی یا اینکه کنار من بشینی و در صورت امکان کمکم کنی من هم بهت قول میدم که غذات و خیلی سریع آماده کنم.

خوب این یه مثال من درآوردی بود در مورد درک بچه ها،من خیلی از این شیوه استفاده میکنم و تقریبا میتونم بگم 90% مواقع کارآمد بوده.

بچه ها دوست دارن از طرف بزرگتر ها دیده و درک بشن.گاهی خودشون هم سردرگم هستن و علت اصلی ناراحتیشون و نمیدونن،وقتی شما احساسات اون ها رو به زبون میارید کمک میکنه که اونها در آینده بهتر بتونن احسساتشون درک و کنترل کنن.

جریانی که چند روز پیش برای ما پیش اومد:

ما خسته از یه مسافرت طولانی مجبور بودیم که برای یک کاری به بیرون از منزل بریم،من و امیر هر دو لباس به دست دنبال دخترکمون بودیم تا اون و راضی کنیم لباس بپوشه و ما رو همراهی کنه،گاهی میگفت مامان تنم کنه، گاهی میگفت بابا تنم کنه، گاهی میگفت اینجا میپوشم، گاهی میگفت نمیپوشم و اخر همه ی این گاهی ها این بود که لباس نمیپوشم،بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن و به ساز دخترکمان رقصیدن من که کلافه بودم و نزدیک بود کنترل خودم و از دست بدم،یک لحظه پیش خودم فکر کردم که مبینا عاشق بیرون رفتن بود چرا الان سرباز میزنه؟!حتما خسته است!سریع دخترکم و بغلم کردم و گفتم مامانی خسته ای؟با سر تایید کرد،گفتم من میدونم که تو خیلی خسته ای و دوست نداری الان لباس بپوشی،میخوای با هم لباس بپوشیم و بریم تو ماشین بابا امیر بشینیم و تو بغل مامان استراحت کنی و ماشین سواری کنیم؟در کمال ناباوری مبینا سریع گفت باشه لباس میپوشم و در عرض کمتر از یک دقیقه لباس پوشید و آماده رفتن شد.

تو این موارد هست که ادم اعجاز مشاهده عمیق و درک میکنه

بیاید تواین هفته همه ی ما به جای فقط دیدن ظاهری بچه هامون کمی عمیقتر ببینیمشون و بیشتر درکشون کنیم

گام اول این تمرین درست دیدن

گام دوم درک احساسات کودک

گام سوم به زبان اوردن احساسات کودک

گام سوم همدردی با کودک

گام چهارم ارایه راه حل

دوستم الهه جان تو وبلاگش در مورد درست شنیدن کودکان صحبت کرده میتونه مشاهده در غالب شنیدن هم باشه.

تو این مثالی که من زدم،اولش من مبینا رو نمیشنیدم که میگفت نمیام نمیپوشم و چیزی که میشنیدم در درون خودم بود که وای دیر شد به کارمون نمیرسیم

امیدوارم این تجربه ی من راهکاری باشه برای جلوگیری از تنش های کوچیک و بزرگ هر روزه ی ما با کودکمون.


 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 / 9 / 1392 | 10:50 | نویسنده : مامان و بابا

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااا

30

دخترم 30 ماهه شد

ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هرچی میخوام میرسم

به هر چی میخوام میرسم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 / 9 / 1392 | 11:34 PM | نویسنده : مامان و بابا

 این مدت خیلی گرفتار بودم و در کل هوای پاییز و دلتنگی هاش حالم و تنبل کرده.تو این چند ماه گذشته مبینا بیشتر ارتباطات اجتماعیش و تقویت کرد و کمتر وقت برای بازی تو خونه گذاشتیم.

و من هر روز شگفت زده از این همه لغات جدیدی که دخترکم استفاده میکنه و جمله بندی های منحصر به فردش.روزها تقریبا یکی دو ساعتی و با خودش و چندتا دوست خیالی و تلفن های خیالی می گذرونه و روزی نیست که کتاب های کتاب خونه اش که با شمارش سرانگشتی فکر میکنم نزدیک به دویست تا کتاب هست و بیرون نیاره و یک دور مامان و یک دور خودش نخونه.البته وقتی نوبت به خوندن من میشه که اغلب آخر شب ها هست من نصفشون و کش میرم و قایم میکنم و بقیه هم با دور تند براش میخونم چپ چپ نگاه نکنید،خوب چه کنم خوندن هفتاد هشتاد تا کتاب نفس میخواد والا

****************

اونقدر با ادب و متانت حرف میزنی که ادم دلش میخواد درسته غورتت بده.امروز داشتی با وسایل من ور میرفتی بهت گفتم مبینا باز وسایل مامان و دست زدی!! بعد بلند شدی اومدی پیشم و صدات و نازک کردی و گفتی مامان اجازه هست با وسایل مامان بازی بوتونم؟ من هم  گفتم باشه ولی مواظب باش، چند قدم رفتی و دوباره برگشتی گفتی مامان ممنون اجازه دادی تشکر 

چند شب پیش نصفه شب بیدار شد و گفتی مامان پتو خودم بنداز روم من هم ذوق زده از پیشنهادت (چون اصلا با پتو میونه خوبی نداری و من شب تا صبح مثل سربازها باید کشیک بدم و با احتیاط روتو بندازم تا یه وقت بیدار نشی و گریه کنی)خلاصه اینکه ما هم پتو انداختیم روت و بعد با مهربونی وصف ناپذیری گفتی مامان مرسی پتو انداختی روم، تشکر، لطف میکنم

هر وقت هم که ناراحت میشم از دستت خودت میفهمی و هر یک دقیه میای هی احوالم و میپرسی میگی مامان هنوز ناراحتی! گاهی هم میای یه لبخند گنده میزنی و میگی بخند دیگه چرا نمیخندی!

تو این مدت خیل زیاد تو مراسم های عزا شرکت کردیم اول بخاطر محرم بود و بعدش هم فوت مامان بزرگم که دل هممون و بدجور شکست.بخاطر همین خیلی موقع ها سینه میزنی و یک در میون نام امام حسین و به زبون میاری حتی وسط کتاب خوندن هات یا خاله بازی هات،دیروز که یکم با تلفن خیالی حرف زدی،بعد از قطع کردن ازت پرسیدم کی بود؟گفتی امام حسین گفتم میدونی امام حسین کیه؟گفتی دوست بابا امیره تعجب

بعدش تلویزیون ویژه برنامه حضرت رقیه رو داشت نشون میداد که یه دختر دکلمه میخوند بعد اومدی گفتی مامان این دختره چیکار میکنه؟گفتم مامان دکلمه میخونه بعد گفتی به منم یاد بده بخونم خانم ها گریه کنن تعجب

همیشه تا اشک رو صورتم میدیدی سریع می اومدی تو بغلم و میپرسیدی چی شده و با مهربونی موهام و ناز میکردی،مونده بودم برای مراسم مامان بزرگم که همه مخصوصا باباجون که خیلی دوسش داری دارن گریه میکنن بهت چه توضیحی بدم که جو ناراحت نکنه.خلاصه قبل از رفتن به خونه مامان بزرگم بهت گفتم مبینا گاهی بزرگا گریه میکنن ممکنه گریشون بخاطر ناراحتی باشه ممکنه برای امام حسین گریه کنن ممکنه جاییشون درد بکنه گریه کنن گاهی هم بخاطر خوشحالی خیلی زیاد گریه میکنن و بعد برات توضیح دادم که امروز همه ی بزرگا هوس کردن گریه کنن.با این توضیحات خداروشکر با قضیه گریه کردن ها کناراومدی و اونجا اصلا از هیچ کدوم نپرسیدی برای چی دارید گریه میکنید،تو بهشت زهرا هم با بابا امیر میرفتی میگشتی و کلا زیاد دور و بر مراسم نبودی.عوضش شب هفتم همه ی پسرا و دخترا رو دور خودت جمع کرده بودی و معرکه ای برای خودت گرفته بودی،یکی یکی از همشون اسم و سنشون و میپرسیدی.خلاصه که تو این دو هفته تکه کلام جوون های فامیل شده نمیدونم که چیچا کنم(نمیدونم و خیلی با حال میگی،سعی میکنم صدات و ضبط کنم تا خودت هم بشنوی)


اونقدر اتفاقات و جریانات بامزه می افته که مدام به خودم میگم یادم باشه برات بنویسم ولی الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد.

یکیش الان یادم اومدم خیلی معلم بازی میکنی در حالی که هرچی فکر میکنم نه من تا به حال باهات معلم بازی کردم نه تو تلویزیون و سی دی هات همچین برنامه ای دیدی و در آخر برمیگردم به دوران جنینی ات که تدریس میکردم و واقعا شگفت زده میشم از همون حرکات هیجانی که من سرکلاس انجام میدادم و همون جمله ای که میگفتم بچه ها توجه کنید یا بچه ها نگاه کنید مدام با قدم های بلند رو به بچه ها از این ور به اون ور میری و با هیجان با حرکات دست براشون یه چیزهایی توضیح میدی.

باز تو ذهنم این آیه تداعی میشه: فتبارك الله احسن الخالقين

فعلا همینها رو داشته باش تا بعد بیام از بحران های 30 ماهگیت بگم که کچلم کردی تو این مدت از لحاظ ستون فقرات و اسکلت بندی که تعطیل شدم از لحاظ اعصاب و روان هم که خودت میدونی چشمک

شوخی کردم تو خوبی ما هستیم که باید بچه بشیم و تو رو درک کنیم ببخش اگر یه زمانی نتونستم باهات بچگی کنم خوب من

*مبینا تا امروز 29 ماه و 26 روزشه*

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 / 9 / 1392 | 0:26 | نویسنده : مامان و بابا

سلااااااااااااااام

تو این ماه های آخر سال 92 سعی میکنم پر انرژی باشم و فراموش کنم که این سال چه ها بر من گذشت و امیدوار به این ماه های پایانی سال

باز هم یه پست از بازی های تابستونیمون.

من و دخترم بازی با آرد و آرد سوخاری و نمک رو خیلی دوست داریم و بهمون خوش میگذره بماند که الان پیشرفته تر شدیم و دیگه با آرد دست به هنر شیرینی پزی میزنیم که قبلا یکی از عکسهای شف مبینارو در حال درست کردن کیک هویج گذاشته بودم.

این بار با ایده ای که از سایت دوستم لیلا جان گرفتم رو یه سینی یک مقداری کاغذ رنگی چسبوندم و نمک هارو روش ریختم واقعا بازیمون جذاب تر شد،مبینا مدام با انگشتاش نمک ها رو کنار میزد و با دیدن رنگ هایی که به واسطه انگشتای خودش از زیر نمک ها هویدا میشد ذوق میکرد.

بعدش هم دخترکم شروع به نمک افشانی کرد البته اول نشسته 

و بعد ایستاده

و اما قسمت هیجانی ترش کاسه آب و محو شدن نمک ها در آب

اون چیزهایی که زیر صندلی میبینید لوبیا چیتی هست که قبل از این بازی دخترم باهاشون بازی میکرد که من دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه و با این سرعت لوبیا افشانی دیگه حبوباتی تو خونه نمیمونه که بخواهم غذایی برای اعضا خانواده فراهم کنم،پیشنهاد این بازی رو بهش دادم

نکته علمی ای که میتونید برای فرزندتون توضیح بدید همون حل شدن نمک و شکر در آب هست و در آخرش میتونید یه توضیح اجمالی در مورد اینکه اگر نسبت نمک به آب بیشتر باشه دیگه آب نمیتونه اون رو حل کنه.

البته به زبون بچگونه و قابل فهم تر مثلا میتونید بگید آب نمک و قورت میده ولی وقتی مقدار نمک زیاد باشه دیگه نمی تونه همشونو بخوره

پی نوشت:توجه کردید تو بیشتر بازی هامون مبینا همین تیپ و داره! نمیدونم چه دلبستگی ای بین دخترم و این شلوار هست از زمستون سال 91 تا الان از خودش جداش نکرده و تا میبینه وارد کشوش شده سریع هرچی تنش هست و در میاره و این شلوار و پاش میکنه

یکی نیست بگه نه به اون تاپ نه به اون شلوار زمستونی

ما هم که چیزی بهش نمیگیم و به سلیقه اش احترام میگذاریم.جدیدا که نه شش ماهی هست سعی میکنه موقع انتخاب رنگ ها رو با هم ست کنه.مثلا وقتی شلوار سبز تنش میکنم سریع میره بلوز سبز و شرت سبزش و میاره میگه اینا مثل همن بپوشون به هم میان

عاشقتم

پست بعدی و میخوام از شیرین زبونی های این مدت بگم البته اگر همشون یادم مونده باشه





[موضوع : کلاغ پر]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد