تاريخ : سه شنبه 24 / 4 / 1393 | 1:54 AM | نویسنده : مامان و بابا

چند روزی هست که فیلم یک کودک آزاری در یکی از مهدهای کشور تو وایبر و واتس آپ  دست به دست میشه،واقعا جای تاسف داره که این رفتار رو در جایی مثل مهد که بگمانم محیط فرهنگی و آموزشی باید باشه افتاده.

مادر و پدر بچه به امید کسب مهارت کودکشون و هر روزبه مهد میفرستن و در آخر با رفتارهای غلط مربیهای دوره ندیده با کلی لطمه های روحی و روانی کودکشون و تحویل میگیرن... من واقعا موندم این زن چطوری میخواد پاسخ گوی آینده ی این بچه باشه!

تمام بزه های دوران نوجوانی ریشه در رفتارهای غلط ما بزرگترها در دوران کودکیه بچه هامون داره...

منه مادری که روزی چند ساعت از وقت خودم رو پای نت هستم و کتاب به دست تا یاد بگیرم با کودک خودم چطور سخن بگم، چطور رفتار کنم، بارها دندان های خودم و رو هم فشار میدم و نفس عمیق میکشم تا جلوی فریادهای ناخواسته ام رو در مقابل شیطنت های بچگی کودکم بگیرم، چطور میتونم تحمل کنم یک نفر با جسم و روح و روان بچه ی من اینطور رفتار کنه!!

شاید خیلیا با دیدن این فیلم دل بسوزونن بخاطر درد و رنجی که این بچه تو اون ساعت کشیده ولی من دل میسوزونم بخاطر روح آسیب دیده ی اون کودکغمگین

و صد البته دل میسوزونم بخاطر اون زن که سرتاپای زندگیش رو نفرت و عقده فراگرفته...

متاسفانه در کشور ما برخلاف کشورهای پیشرفته مجازات مشخصی برای اینگونه رفتارها در نظر گرفته نشده...

کشورهای پیشرو در این زمینه که تعریف جامعی از کودک‌آزاری دارند  براساس قوانین سفت وسخت آنها توهین، ترساندن، تحقیر، تبعیض و بی‌توجهی به نیازهایی مثل تغذیه، بهداشت، پوشاک و آموزش کودک از مصادیق کودک‌آزاری است، اما در کشور ما تا زمانی که کودکان قربانی جرایم خشن نشن، شخص یا نهادی به دادشون نمی‌رسه غمگین

حتی جالبه بدونید که تو کشور آلمان اگر شخص آزار دهنده سنش بالای 25 سال باشه مجازاتش عقیم کردنش هست و همینطور تو کشورهای دیگه مجازات های شبیه اینمورد درنظر گرفته شده...

درد دیگه ای که چند وقتی هست ذهنم و مشغول کرده این طرح های ازدیاد جمعیت هست و کلی چراها و سوال هایی که تو ذهنم هست...

آیا بهتر نیست بجای اجبار و تعیین مجازات برای کسی که نمیخواد فرزندی بیاره، سطح رفاه و بیشتر کنن؟؟؟اینطوری خیلی محترمانه همه بفکر داشتن فرزند بیشتر خواهند افتاد

من میترسم مردم از سر لجبازی همون یه دونه رو هم نیارن اونوقت دولت مجبور بشه از اون ور آب بچه سفارش بده تا با لک لک براشون بفرستنچشمک

آماری که امشب از اخبار هشت و سی شندیم در مورد ازدیاد زاد و ولد بعداز دادن مرخصی زایمان به خانم ها بود که شاهدی بر این مدعا هست

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 / 4 / 1393 | 1:50 AM | نویسنده : مامان و بابا

اوایل اردیبهشت بود که بهم از موسسه بویی زنگ زدن،راستش دیگه فراموششون کرده بودم حدود یک سال و نیم پیش در طرح این موسسه ثبت نام کرده بودم.خلاصه جناب رستمی قرار پست بسته رو باهام هماهنگ کردن و منخوشحالاز اینکه تو اون تاریخ تهران هستم و میتونم بسته رو تحویل بگیرم....

حالا محتویات بسته چی بود؟کرم درسته کرم ابریشم که قرار بود من و دخترم بهشون رسیدگی کنیم تا بزرگ بشن و بتونن پیله ببندن و بعد از اون تبدیل به پروانه بشن و...

ازدیدن بسته ای که حاوی 18 تا کرم ابریشم بود مبینا شگفت زده شده بود ولی اصلا کرم ها رو لمس نکرد،من هم که از هرجنبنده ای به غیر از انسان ترس دارم نمیتونستم خودم و راضی کنم که به کرم ها دست بزنم ولی بخاطردخترم به ترسم غلبه کردم و با کرم ها ارتباط فیزیکی برقرار کردم تا اینکه کم کم مبینا هم اومد و کرم ها رو نوازش کرد، کارمون فقط این بود که مرتب برگ های توت تازه از درخت میچیدیم و روزی چندین بار این برگ ها رو به کرم ها میدادیم و چه رشد سریع و شگفت انگیزی داشتن صدای خش خش خوردن برگ ها قشنگترین صدایی بود که شب ها سرگرممنون میکرد،کار دیگهای که باید میکردیم روزی یک مرتبه کرم ها رو جابه جا میکردم و فضولات زیرشون رو تمیز میکردم سبز

بعد از یک هفته ما برگشتیم شیراز و کلی برگ هم چیدیدم برای مسیر برگشت و چند روزیهم تو شیراز با برگ های تازه و آبدار ازشون پذیرایی کردیم تا اینکه یک روز دیدم یکی از کرم ها در گوشه ی جعبه مشغول تار تنیدن شده سریع یک شونه تخم مرغ داخل جعبه گذاشتم و منتظر شدیم تا بقیه کرم ها هم به تدریج برای خودشون تار تنیدن و رفتن تو پیله بعد از حدود ده روز اولین پروانه ی ما بدنیا اومد که دختر هم بود و بعد از دو روز دومین پروانه که پسر بود هم دیده به جهان گشود و بلافاصله شروع به جفت گیری و تخم ریزی کردن و جالب اینجاست که بعد از چند روز کرم های کوچولو که از مورچه هم کوچیکتر بودن از تخم ها بیرون اومدن که جای شگفتی فراوون داشت

تو عکسها پروسه تبدیل شدن کرم به پروانه نشون داده شده



ادامه مطلب

[موضوع : کلاغ پر]
تاريخ : سه شنبه 10 / 4 / 1393 | 1:08 AM | نویسنده : مامان و بابا

صبح ساعت شش و نیم بود که  من و بیدار کردی و خودت و تو بغلم جا کردی و گفتی مامان خواب دیدم دایناسور داره من و میخوره و تند تند شروع به تعریف کردن کردی اما از اونجایی که من گبج خواب بودم فقط همین قسمتشو یادم مونده و در جواب سوالت که چرا دایناسور داشت من و میخورد؟من هم شروع کردم به گفتن یک سری حرف ها که اصلا یادم نیست که چی میگفتم و هردومون به خواب رفتیم وقتی که از خواب بیدار شدیم ازت پرسیدم خواب چی دیده بودی؟گفتی یه دایناسور داشت من گاز میگرفت ولی درد نداشت،اون روز که شهاب الدین من و گاز گرفت دردش بیشتر بود ،بعد من به دایناسور گفتم که پام و نخور بیا دستم و بخور...پرسیدم دایناسوره چه رنگی بود؟ گفتی وایت،قیافشم شبیه دایناسور تو کارتونم بود

و این شد اولین خوابی که برام تعریف کردی

*دخترم تا به امروز سه سال و 16 روزت هست*

 

 





[موضوع : اولین ها]
تاريخ : پنجشنبه 29 / 3 / 1393 | 1:58 | نویسنده : مامان و بابا

محبتدخترم عشقم نفسم عمرم تولدت مبارکمحبت

سه سال خاطره با تو همین و بس...

 



ادامه مطلب

[موضوع : تولدهای مبینا جون]
تاريخ : سه شنبه 13 / 3 / 1393 | 1:05 AM | نویسنده : مامان و بابا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

این پست صرفا برای دخترم مبینا هست






[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 10 / 3 / 1393 | 1:28 AM | نویسنده : مامان و بابا

دخترم داره هر روز بزرگ و بزرگ تر میشه و من حیران از این همه بزرگ شدن،فقط و فقط نظاره میکنم...

چند روزی بیشتر به تولد سه سالگیت نمونده یعنی سه سال و نه ماه من و تو در کنار هم بودیم و با هم نفس میکشیدیم و من هر روزم با روز قبل تفاوت داشت به واسته حضور تو روزی غمگین روزی نگران روزی خنده بر لب و قهقهه از ته دل...و چقدر دوست دارم تک تک روزها رو از ته دل ببویم تا عطر این روزها رو هیچ وقت فراموش نکنم

دختری که ناتوان از نشستن بود اکنون در حال تلاش برای پریدن از ارتفاعی بلندتر،دختری که منتظر صحبت کردنش بودم حالا برایم قصه میگه و ساعت ها تعریف میکنه از همه چی از دوست های خیالی و همکار خیالی و عروسک ها و شادی ها و غم های روزمره اش

دختر من الان میتونه مداد رو درست دستش بگیره و برام نامه بنویسه و نقاشی های قشنگ میکشه و مچاله میکنه و با یه بند میبنده و بهم میگه مامان این برای شماست ممنون که من و دوست داری و با من بازی میکنی

تو این یک سال من و تو با هم رشد کردیم و قد کشیدیم و من هفته پیش یک چیزی رو فهمیدم : وقتی تو سونا چندتا دختر بچه رو دیدم که یک جا بند نمیشدن و هر لحظه تصمیمی برای رفتن به سونا خشک ،سونا تر ،شاور ماساژ ،جکوزی و استخر بازی میگرفتن و بعد یکی از اون ها میگفت بچه ها بیاید یکم اینجا بشینیم ریلکس کنیم و به دقیقه نمیرسید که با هیجان تصمیم به رفتن به جای دیگه رو میگرفتن...یادم اومد به گذشته خودم و دیدم که چقدر صبور شدم...

خداروشکر که بحران جابه جاییمون دیگه تموم شده و دخترم از این همه فشار روحی خلاص شد...چند روزی هست که روزمرگی های آرومی داریم و باز مثل قبل با هم ساعت ها وقت میگذرونیم

این روزهای ما پر شده از انتظار روز تولد دخترکم و تدارک جشن تولدش و انتخاب میهمانان

وقتی بین میهمانان اسم مامان جون و بابا جون و دایی و خاله و دوستای تهرانی رو میاری و من میگم این ها همه تهران هستن و تو میگی خوب با قطار میان دیگهههه ،شیراز دوره، شایدم با اتوبوس، شایدم با ماشین ،شایدم اگه دوست داشتن با هواپیما میان دیگهههه، این که عیبی نداره و من یواشکی چشمم تر میشه بخاطر اینکه نمیتونم آرزوی دخترکم و براورده کنم و همه ی اونهایی که دوسشون داره رو روز تولدش در کنارش ببینم

دوستت دارم دخترم بخاطر اینکه من رو تو این سه سال بزرگ کردی و بخاطر وجود تو کلی به اطلاعاتم اضافه شد.

خوشحالم از این همه با تو بودن

راستی فردا اولین جلسه کارگاه زبان هست و تو خوشحال از بابت اینکه بزرگ شدی و دیگه میتونی بری کلاس...جلسه معارفه خیلی خوب بود و تو برای اولین بار تو جمع اسمت و گفتی و از کارتون مورد علاقت حرف زدی و گفتی شخصیت جرج و دوست داری و قرار شد یه نقاشی بکشی و جلسه بعد برای معلمت ببری





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 / 2 / 1393 | 1:15 PM | نویسنده : مامان و بابا

ما تو خونمون قبل از اینکه چیزی رو دور بندازیم اول یه بلایی سرش میاریم بعد راهی سطل زباله میکنیم...مبینا هم دیگه عادت کرده هر وقت یه چیزی تموم میشه بهم میگه خوب حالا با این چیکار میتونیم بکنیم؟ و بعد من هم طبق معمول یه مکث میکنم تا ببینم خودش چی به ذهنش میرسه

جعبه دستمال کاغذیمون تموم شده بود که مبینا گفت میخوام رنگش کنم من هم بساط رنگ و آوردم و بعد از رنگ کردن جعبه تصمیم گرفت روی جعبه رو کلاژ کار کنه من گفتم چون رنگ شدی دیگه نمیتونی کاغذ روش بچسبونی و مبینا هم با یه حرکت یه تیکه کاغذ و چسبوند رو جعبه رنگ شده و چون هنوز خیس بود کاغذ چسبید و بهم گفت ببین اینطوری میچسبونم دیدی شدسکوت

قبلا گفته بودم که ما قبل از دور ریختن هرچیزی اول فکر میکنیم ببینیم چیکار میشه با اون کرد

اینم یکی از کارهایی که با جعبه خالی شده دستمال مرطوب انجام دادیم

و شد اسطبل اسب هامون

فقط کافیه نوک کاتر رو روی شعله گرم کنید و با احتیاط هر طرحی رو که میخواید روی انواع پلاستیک ها انجام بدید

ما برای اسطبل در و پنجره و پرده هم گذاشتیم و روش رو با ماژیک نقاشی کشیدیم

و این هم خانواده سه نفره ی ماچشمک

 

 

 

 





[موضوع : کلاغ پر]
تاريخ : يکشنبه 28 / 2 / 1393 | 0:35 AM | نویسنده : مامان و بابا

این بازی و ما حدودا چهار ماه پیش انجام دادیم

تو اتاق مبینا همیشه وسایل کاردستی رو میز یا کشویی هست که مبینا راحت بتونه به اونها دسترسی داشته باشه،شما هم حتما همیشه ابزار مورد نیاز برای کاردستی مثل قیچی کاغذرنگی گواش مداد شمعی مداد رنگی ماژیک چسب کاغذ و پولک و هسته انواع میوه ها مثل سیب هندوانه و ... رو در یه جای مشخص که کودکتون هم در موردش آگاهی داره بگذارید

اینطوری هر زمان که فکری به ذهنش میرسه میتونه برای پیاده سازیش به سراغ وسایل مورد نیازش بره.

این بار ما مشغول خوردن پسته بودیم که بعضی از پسته ها بدون باز شدن از پوستشون بیرون می اومدن...مبینا بهم نشون داد و گفت مامان شبیه چی میمونه؟ و من هم مثل همیشه با تعلل در جواب دادن فرصت فکر کردن و به دخترم دادم و خودش گفت شبیه گل میمونه بریم رنگشون کنیم با این حرف مادر و دختر به سمت اتاق رفتیم و مبینا ابزار مورد نیازش و آورد و مشغول رنگ کردن شد...و بعد پسته رو وارونه سر انگشتش گذاشت و ادای یه عروسک و در اورد و شروع کرد با من خوش و بش کردن و بعد تصمیم گرفتیم برای عروسکش چشم و دهان بگذاریم...

دیدید همیشه بازی های خلاق نیاز به پیش زمینه ی ذهنی نداره و میتونه با یه جرقه کوچیک تو ذهن کودک و بدون دخالت شما رخ بده و صد البته که نقش شما در هدایت و برجسته کردن این جرقه ها مهمه

با مابقی پوست پسته ها هم عصر اون روز یه کاردستی دیگه درست کردیم که شاید از دید شما کاردستی شسته رفته ای نباشه ولی از دید من که همیشه دوست دارم دخترکم خودش نوآوری به خرج بده تا تقلید، خیلی هم با ارزش هست.

مربع آبی رنگ تی وی ما هست که داره اذان پخش میکنه و  کاغذ قرمز رنگ خورشید و خرده های آبی رنگ ابر،مثلث وسط هم خرگوش و اون یکی هم که معلومه بع بعی

نقش من در این کاردستی سمت و سو دادن به روند کار هست مثلا وقتی مثلث بریده و چسبیده شد، من برای اون چشم و دهان گذاشتم و از مبینا پرسیدم این چیه و مبینا با چسبوندن دوتا گوش، اون و تبدیل به خرگوش کرد یا اون سرگوسفند در ابتدا دایره ای بود که توسط دخترم بریده و چسبانده شده بود و من دوباره با کشیدن چشم و دهان روند بازی رو هدایت کردم و از اون به بعد با نظر و خلاقیت خود مبینا این تابلو طراحی شد.

به این صورت که خرگوش حوصله اش سررفته میخواد تی وی ببینه یا بع بعی رفته پارک پس روزه و نیاز به خورشید داره

امیدوارم با نوشته هام تونسته باشم راهی و برای شما مادری که میخواید کودک خلاق داشته باشید باز کرده باشم





[موضوع : کلاغ پر]
تاريخ : چهارشنبه 3 / 2 / 1393 | 5:14 PM | نویسنده : مامان و بابا

دختـــــرم،تــــاج سرم
من و تــــو
هر دو ز یکـــــ آغازیــــم
تو همان مـــــادر فرداهایـــی
من همان دخـــــتر دیــــروزینم
نقشه ی کهـــنه ی دیروزی مــن
نقش فـــردای تو نیستــــــ
خوبــــ مـــیدانم من
با همیــــن چشم
نباید به جهانــتــــــ نگریستـــــ
کــــاش میدانستـــــــی
مادرتـــــــ با همه
هم نســــلانش
بذرهـــــای بدوی میپاشید
تا تو با آن پسر همســایه
هر دو
یکســـــان و برابر باشید
تا اگر ســاده سلامش کردی
کس نگوید که عجـبــــــ
عاشـــق بود!
برسی تا به نهــــایتـــــ
تا بدان قلــــــه ی اوج
که تـــو را
لایــــق بود
منع تصویر نگـــــردی هرگز
نه به سبک و مدل ترسیمتـــــــ
نه خدا ناکرده
سر اعلامیــــه ی ترحیمتــــــ!
آرزویم اینستـــــــ
که در آییـــنه ی فردایی تو
نه تو حـــــوا باشی
و نه شویتــــ آدم
همه انســـــان باشـــیم
و من آن مادر دیـــــروزی نه
که همان دخــــتر امروز شوم
و بر این فاصــــــله ها
با قدمهـــــای تو
پیـــــروز شوم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 3 / 2 / 1393 | 1:08 AM | نویسنده : مامان و بابا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستای گلمون

دیر اومدیم ولی این دیر اومدنمون موجه بوده،ممنون از تمام دوستایی که پیام گذاشتن و جویای احوال ما شدن و ببخشید که بی خبر گذاشتمتون،تو این مدت فهمیدم که ما چقدر خواننده خاموش داریم...مرسی از تمام خواننده های خاموش و روشنچشمک

خانواده سه نفری ما تو این مدت بحران های زیادی رو پشت سرگذاشت و مهم ترینشون جابه جایی ما از تهران به شیراز بود که این خودش خیلی تو روحیه مادر و دختر که ما باشیم تاثیر منفی گذاشت و هنوز هم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم،مبینای من خیلی اذیت شد و کلا خلقیاتش تغییر کرده و چند روزی هست که تمام تلاش و انرژی خودم رو گذاشتم تا بتونم احساس امنیت و آرامش رو به دخترم برگردونم ولی خوب دلتنگی برای مامان جون و باباجون و دایی و خاله مهربونش سدی هست در مقابل تلاش های من و بابا امیر

از دیشب هم مبینا سرماخورده

برامون دعا کنید تا بتونیم با انرژی مضاعف برگردیم و دانسته های هرچند کوچیک خودمون و در اختیار تمام مادرها و کوچولوهای عزیزشون بگذاریم

این هم چندتا عکس برای خالی نبودن پستمون

ساعت هفت صبح به سمت فرودگاه برای رفتن پیش بابا امیر

تاریخ قبل از عید

چند هفته ای بود که دستش رسیده بود به دکمه آسانسور و اونقدر خوشحال بود که این جریان و برای همه تعریف میکرد

بابا ولم کنید بخوابم

صبحانه رو ابرا





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد