تاريخ : چهارشنبه 6 / 3 / 1394 | 9:41 AM | نویسنده : مامان و بابا

کم کم چهار سال تموم میشه و پنجمین سال با تو بودن داره شروع میشه...

و دنیای من هر روز پر هست از حرف های شنیدنی

*مامان دوست دارم اندازه ی این دنیا و یه دنیای دیگه... بغل

*مامان بهم هندونه مدل شتری بده...دو دقیقه ی دیگه میای میگی مامان اینو نمیخوام مدل آدمی بدهتعجب

*مبینا:مامان این لباس ها چی هست که اینجا چیدی؟؟

من:گذاشتم از بینشون یکی و انتخاب کنی بپوشی، برای اینکه میخوایم عصر بریم بیرون

مبینا: وای بخ بخ شدم همشون شلوارکه

(توضیح اینکه فعلا شما شدید گیر سه پیچ دادی به پوشیدن بلوز و شلوار و تمایلی برای پوشیدن دامن و شلوارک نداری)

*مبینا:وای مامان من امروز اصلا تو رو ناراحت نکردم و اصلا گریه نکردم

من:آفرین دختر زیبا و فهمیده ی من

مبینا:آره من فهمیده ام ،البته کهههه ریحانه ( دختر خالش)هم بزرگ بشه فهمیده میشه

من:خنده بیچاره ریحانه این وسط یهو چطوری اومد تو ذهنش خدا میدونه

* و

........

این ها پچیزهایی بود که تو این دو سه روز کلی منو خندوند ... کاش میشد همه ی حرف ها و اتفاقات و ثبت کرد

بی صبرانه منتظر روز تولدت هستم دنیای مامان

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 / 2 / 1394 | 8:23 AM | نویسنده : مامان و بابا

صبح شنبه روز مبعث پیامبر که تعطیل هم بود ساعت یازده از خواب بیدار شدیم و من یه راست رفتم تو آشپزخونه برای تهیه صبحانه و شستن ظرف ها که دیدم یه کوچولوی ناز کنارم ایستاده و میگه من میخوام ظرف ها رو بشورم،یه نگاه به حجم ظرف ها کردم یه نگاه به قدو قواره ی فرشته ی کوچولو کردممتفکر بعد پیش خودم گفتم که ظرف هازیاده مطمینا نمیتونه همه رو بشوره و آخرش احساس شکست میکنه و این برای اولین تجربه اصلا خوب نیستغمگین پس بهش پیشنهاد دادم که باهم همکاری کنیم و  من ظرف ها رو میشورم و تو آب بکش ولی دخترکمون گفت نه همه اش و من میشورم،حتی پیشنهاد گذاشتن صندلی زیر پاش روهم در ابتدا رد کرد ولی وقتی دید مشکله ازم خواست صندلی براش بیارم

خلاصه اینکه با اون دستای کوچولوش یکی یکی ظرف هارو میشست و همون موقع آبکشی میکرد و میرفت سراغ ظرف بعدیمحبت

وسطای ظرف شستن که واقعا خسته شده بود گفت وای وای چقدر خسته شدم،توهم وقتی ظرف میشوری خسته میشی؟بابا هم ظرف میشوره خسته میشه؟؟ من هم بهش این اطمینان و دادم که بله بزرگترها هم خسته میشن،بعد دختر کوچولوی مامان گفت از این به بعد همه ی ظرف ها رو خودم میشورم که تو خسته نشی ....

یعنی دختر که میگن رحمته دختر که میگن عشقه دختر که میگن عصای دسته یعنی همینی که من دارم محبت

خلاصه یک ساعت طول کشید تا ظرف ها شسته بشن، خداروشکر که چون روز قبلش باغ بودیم تو ظرف ها قابلمه نبود و فقط بشقاب و قاشق و شونصدتا لیوان و یه ظرف کیک بود که مبینا از شستن همون ظرف کیک کلی لذت برده بود و بهم گفت اون ظرفه خیلی باحال بود

*دخترم تقریبا یک ماه دیگه چهار سالش تموم میشه*

چقدر این چهار سال زود گذشت ...

پی نوشت:مدت خیلی زیادی هست که تو وبلاگ چیزی ننوشتم ولی واقعا دلم میخواد خیلی از حرف ها و کارهای قشنگت و برات بنویسم،نمیدونم چرا اصلا وقت نمیکنمغمگین

چیزی که دلم میخواد ثبت بشه تا هیچ وقت از یادم نره ابراز محبت های قشنگت بهم هست....مامانه قشنگم، مامانه نازنینم، مامانه عشقم دوست دارم یا وقتی میای و من و بغل میکنی و میگی بیا باهم عاشق بشیم و مثل یه مامان من و نوازش میکنی و میگی خیلی دوست دارم عزیزم ، تو اون لحظه ها من تو فضا هستم محبت

مرسی بخاطر بودنت دخترکم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 / 2 / 1394 | 8:59 AM | نویسنده : مامان و بابا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 19 / 1 / 1394 | 10:04 AM | نویسنده : مامان و بابا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 4 / 12 / 1393 | 11:02 AM | نویسنده : مامان و بابا

روز جمعه بود و طبق معمول جمعه ها تمام وقت من و بابا امیر برای مبینا خانومه،بعداز کلی بازی و تخلیه انرژی مبینا بدون مقدمه پرسید

مامان وقتی ما نبودیم کجا بودیم؟

من: تعجب سکوت

مبینا: یعنی وقتی من و تو  و بابا امیر و مامان جون و همممممه نبودیم کجا بودیم؟اینجا کیا بودن؟

من: تو چی فکر میکنی؟

مبینا: نمیدونم شاید یجایی بودیم که یادمون نمیاد ولی میدونم وقتی نبودیم دایناسورها اینجا بودن.

.

.

.

من: درسته بیا یکم بیشتر فکر کنیم بعد هرچی به ذهنمون رسید برای هم بگیم، یکم هم کتاب بخونیم و تحقیق کنیم،موافقی؟

 و اینطوری بود که برای دوم از زیر سوالی که بشر هنوز براش جوابی نداره فرار کردم ولی میدونم این تازه شروع سوالات فلسفی هست و مطمئنا این جور سوالات بار هم پیش میاد و منه مادر باید بیشتر و بیشتر بدانم و بخوانم.

قبلا یه کتاب فلسفه برای کودکان خریده بودم ولی هنوز فرصت خوندنش پیش نیومده ولی مطمئنا باید هرچه زودتر بخونمش شاید بتونم سوالاتی که ذهن دخترم و مشغول میکنه رو به یه سمت درستی هدایت کنم.

سوال اولی هم که چند ماه پیش ازم پرسیده بود در مورد خدا بود که خدا کیه و کجاست و چرا ما نمیریم ببینیمش؟

وقتی هم من بهش گفتم خدا هرجایی که مهربونی باشه هست فقط ما نمیتونیم ببینیمش گفت پس مامان جون و بابا جون چرا رفتن مکه؟خدا شب ها میره خونه اش میخوابه؟مامان جون شب ها میرفت خونه ی خدا که خدا خونه اش باشه....

من که هنگ کرده بودم نه از سوالاتی که براشون جواب قانع کننده ای نداشتم بیشتر از سوالات پیش پا افتاده ای که خودم هیچ وقت در موردش فکر نکرده بودم...

یادم میاد اولین باری که در مورد خدا و اینکه خدا رو کی آفریده از پدر بزرگم که خدا رحمتشون کنه پرسیدم، ایشون بهم گفتن به این ها فکر نکن هرکس به این ها فکر کنه دشمن خداست و من هم دیگه هیچ وقت بهش فکر نکردم تا دشمن خدا نباشمسکوت

دوست ندارم به دخترم جوابی بدم که ریشه ی این سوالات از ذهنش کنده بشه

لطفا شما هم از تجربیات و جواب هایی که در مقابل اینجور سوالات کوچولوهاتون میدید برای من هم بنویسید.





[موضوع : ]
تاريخ : 16 / 9 / 1393 | 10:12 PM | نویسنده : مامان و بابا

امروز دخترم دومین اردو عمرش و تجربه کرد.

در پی اردو فروشگاه کتاب، این ماه بچه ها رو به چاپخونه بردن ولی چیزی که دخترم از چاپخونه یاد گرفته بود این بود که دستگاه های خیلی بزرگ داشت ،خیلی خطرناک بودن، نباید ما دست میزدیم، اگر دست میزدیم دستمون کنده میشد دلخور فکر میکنم تو چاپخونه بیشتر از اینکه به نحوه ی و عملکرد چاپخونه پرداخته باشن و اینکه اصلا چه جور جایی هست به بعد خطرناک بودن دستگاه ها تکیه داشتن.

البته بنظرم برای بچه های این سن جاهایی مثل گالری نقاشی یا موزه یا باغ پرندگان بیشتر جذاب هست تا چاپخونه.

خلاصه اینکه باز هم از صبح دل تو دلم نبود و مدام در حال ذکر گفتن بودم تا ساعت ده که زنگ زدم مهد و فهمیدم بچه ها صحیح و سالم از اردو برگشتن.

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 27 / 8 / 1393 | 10:58 AM | نویسنده : مامان و بابا

یک ماه قبل تو ماشین نشسته بودیم و مامان جون هم باهامون بودن، بعد مامان جون گفتن مبینا ببین ماه داره باهامون میاد، شما هم گفتی نه ماه که با ما نمیاد احساس میکنیم که ماه داره با ما میاد.

بعد مامان جون گفتن الان شب هست خورشید خانم خوابیده بعد شما گفتی نه خورشید که نمیخوابه!!! خورشید الان پیش عمو حسام اونور کره زمین هست.

همچین بچه ی همه چی دانی داریم ما بغل

خلاصه مامان جون کلی ذوق کرده بودن از این جواب ها... مخصوصا اینکه عمویی که تا حالا ندیدی رو میشناسی و در موردشون حرف میزنی.

چند شب پیش هم عمه ها و مامان جون مهمان ما بودن و تو با دخترا تو اتاقت مشغول بازی بودی و پسرها هم هرازگاهی می اومدن در اتاقتون و سربه سرتون میگذاشتن که بار آخر موبایلت و به آرین دادی و با عصبانیت گفتی این و بگیر ،دیگه اینورا نبینمت خنده

این پست رو باز میگذارم تا هرچی یادم اومدم دوباره اضافه کنم تا بعدها مرور خاطرات شیرینت لبخندی برلبانت بیارن

*بالاخره با یه ترفند تونستم به دخترم آب میوه بدم... یه عصر خوب که رفته بودیم بادخترم وقت گذرونی و شاپینگ و شهربازی برای رفع خستگی، دخترم سفارش پاپ کورن داد و من هم برای رفع تشنگی یخ در بهشت پرتقالی، بعد به پیشنهاد مبینا خوراکی هامون و جابه جا کردیم و دخترم از طعم یخ در بهشت خوشش اومد و گفت براش سفارش بدم من هم از فرصت استفاده کردم و یه لیوان آب پرتقال طبیعی گرفتم و به خانم فروشنده گفتم یه مقداری یخ دربهشت بریزه داخل آب پرتقال و این شد که شما یخ در بهشت خور به ظاهر و آب پرتقال خور در باطن شدیخندونک  و هر روز توخونه من برات یخ در بهشت درست میکنمچشمک

*چند روز پیش بابا امیر گفت مامانت و اینجوری نبین.... قبل از اینکه حرف بابا امیر تموم بشه مبینا با تعجب گفت چطوری ببینم خنده بچه ام فکر کرده بود که باید چشماشو یطوری کنه بعد من و ببینه

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 / 8 / 1393 | 10:46 AM | نویسنده : مامان و بابا

مبینا سه سال و چهار ماهشه و این اولین باری هست که دخترم با همکلاسی هاش به اردو میره.

به مناسبت هفته کتاب بردنشون به یه کتاب فروشی تا خودشون با پول تو جیبی هاشون کتاب بخرن، بنظرم حرکت قشنگیه هم برای فرهنگ سازی و ارج نهادن به کتاب هم برای تقویت آداب اجتماعیشون.

امیدوارم مبینا یه کتابی و بخره که تا حالا نداشته چشمک

در کنار همه ی این ها دل شوره ی مادرانه از صبح ولم نمیکنه، چندین بار گوشی تلفن و به دستم گرفتم که زنگ بزنم و از احوال دخترم با خبر بشم و ببینم از اردو برگشتن ولی جلوی خودم و گرفتمسکوت

این عکس مال یک ماه پیشه

امروز با شال و کلاه رفت مهدچشمک





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 22 / 7 / 1393 | 11:11 AM | نویسنده : مامان و بابا

من خاله شدم،بهترین حس بعد از مادر شدن خاله شدنه این و از ته قلبم میگم،دلم داره برای دیدنش پر میکشه

مبینا هم دختر خاله دار شده دیشب میگه مامان من برای دختر خاله ام چی هدیه ببرم تا دست خالی نباشم؟!

بعد رفته از بین کلاه های تابستونیش اونی که اصلا استفاده نکرده بود و نو بود و یه هدبند که اون هم تا حالا استفاده نکرده بود و ( قربونش برم که میدونه برای هدیه باید بهترین چیزی که داریم و هدیه بدیم) انتخاب کرده و با کمک هم کادوش کردیم و روش یه نقاشی چسبوند و نوشت برای نی نی خاله فایزه





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 / 7 / 1393 | 11:18 AM | نویسنده : مامان و بابا





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد