بستن تبلیغات

عشق مامان و بابا

امسال هم مثل هر سال فروردین و به عشق اردیبهشت و نمایشگاه کتاب سپری کردم،امسال دومین سالی هست که نمایشگاه برام یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته،رنگ کودکی و کتاب های کودک،در بین کتاب ها در جستجوی کتاب هایی بودم که درکنار جذابیت و ساده بودن جنبه ی آموزشی هم برای کودک دو ساله ام داشته باشه.می تونم اعتراف کنم که امسال بیشتر برای دل خودم خرید کردم به یاد خاطرات کودکی سری کتاب های الفی رو خریدم و عضو باشگاه طرفداران الفی شدم.در کمال تعجب این سری کتاب ها با اینکه برای گروه سنی دخترکم زود بود ولی مبینا علاقه ی شدیدی بهشون داره و هر روز دست کم باید سه تا از این مجموعه رو براش بخونم.

برای دوستانی که درمورد کتاب هایی که برای دخترم میخونم سوال کرده بودن نام انتشارات کتاب ها رو بالای هر تصویر نوشتم.

انتشارات آفرینش گر

مجموعه ده جلدی ماجراهای پارک جنگلی

این کتاب ها رو به سفارش دوستم الهه جان گرفتم

انتشارات طرح و اجرای کتاب

تمام داستان هول محور شخصیت پارکبانی به نام پرسی و مشکلاتی که برای حیوانات جنگل می افته هست،کارتون این مجموعه رو قبلا دیده بودم

مجموعه قصه های شیرین جنگل انتشارات افق

بااینکه عکسهای جذابی داره ولی مبینا به این سری توجه زیادی نکرد

یک سری کتاب هم از انتشارات بنفشه خریدم که قصه های شیرین جهان شامل ده داستان معروف دنیا که اینهم بخاطر دل خودم و خاطرات کودکی خودم خریدم.چندتایی از سری کتاب های حیوانات بامزه که قبلا مبینا یک جلدش و داشت و بخاطر علاقه اش سه تای دیگه از مجموعه اش رو گرفتم و یک جلد از مجموعه میبینم و یاد میگیرم که دو جلدش و پارسال تهیه کرده بودم و امسال هم وسایل نقلیه اش رو گرفتم که ازوقتی براش خوندم توجه خاصی به انواع ماشینهایی که میبینه پیداکرده.و یه کتاب در مورد دستشویی رفتن و دو جلد کتاب دیگه که فکر میکنم موضوع جالب و آموزنده ای داشته باشه.

 این کتاب ها هم مال انتشارات سایه گستر هست که کتاب واقعا جذاب و سرگرم کننده ای برای بچه ها هست،قبلا یک جلدش و داشتم و تو نمایشگاه سه تای دیگه اش رو تهیه کردم.

کتابش به این صورت هست که تو یک صفحه سوال میکنه چه کسی پشت مثلا درخت قایم شده به دو زبان و در صفحه بعد کودک شما باید خودش درخت و بلند کنه و زیرش و ببینه

 دو جلد از بازی فکری تانگرام که بازیش به این صورت هست که یک سری اشکال هندسی در اختیارکودک قرارمیدیم که با اون ها تصاویر داده شده رو باید موزاییک کنه

و کتاب آموزش فلسفه برای بچه ها  که البته برای سن دخترکم زوده توش به سوالاتی که بچه ها تو سن پنج شش سالگی ممکنه ازتون بپرسن پاسخ داده.مثلا آیا سیبی که تو کیف من هست مرده؟

این کتاب هم به سفارش دوستم تهیه کردم که با ورق زدن اجمالی شیفته اون شدم و سرپایی چند صفحه ای ازش خوندم

انتشارات شهرتاش

 فلش کارت و کتاب آموزش پرچم و آموزش اعداد تا بیست

انتشارات عسل

کتاب های شعر مال انتشارات زعفران

که سمت چپی شامل 6 پازل 9 تکه هست

البته این کتاب و بخاطر  شعرهاش نپسندیدم 

 آموزش حواس 5گانه به دو زبان

انتشارات بهارناز

 کتاب خرسی مال انتشارات مبتکران نویسنده ی این کتاب فرانک آش هست که جلد سمت راستی مال بچگی های بابای مبینا بوده مال همون نویسنده 

یه کتاب دیگه هم از این انتشاراتی تهیه کردم به اسم شب بخیر ماه که برای مبینا خیلی جذاب بود چون شخصیت داستان موقع خواب دقیقا مثل مبینا به همه کس و همه چیز شب بخیر میگه

این هم کتاب آموزش مفاهیم به زبان انگلیسی انتشارات آمه که قیمت هاش با توجه به کیفیت چاپشون واقعا عالی بود،من این کتاب و به قیمت دو تومان خریدم 

محصولات بافرزندان از نوزادی دخترکم باهامون بوده و الان نوبت رسیده بود به ستاره های خندان

پازل چوبی چند تکه




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 / 2 / 1392 | 4:29 PM | نویسنده : مامان و بابا |

مدتی هست که یک سری تبلیغات خوراکی در بین برنامه کودک مثل عموپورنگ و فیتیله و عمو قناد میدیدم که کلی متعجب میشدم،چون تو کل دنیا تبلیغات بین برنامه های کودک ممنوع هست چه برسه تو خود برنامه ها،در کل با برنامه های کودکی که از تلویزیون پخش میشه بخاطر بی محتوا بودن و بعضا داشتن پیام های ناسالم و یاد دادن الفاظ نامناسب به بچه ها مخالفم ولی وقتی دیدم که از بچه ها سوء استفاده میشه و کالاهای خوراکی محبوبشون رو مثلا عموپورنگ میگیره دستش و کلی به به و چهچه میکنه خونم به جوش اومد.مبینا عاشق پورنگ هست اونقدر که پورنگ و دوست داره کارتون رو دوست نداره که خداروشکر برنامه هاش کم شده و تقریبا میشه گفت دیدن برنامه هاش از سر یکی یه دونه من افتاده ولی هنوز این دغدغه ذهنی رو دارم بالاخره من هم یه مادرم و تواین کشور زندگیمیکنم چرا باید در مقابل یه همچین سوء استفاده هایی از کودکان کشورم سکوت کنم.اصلا سکوت تا کی 
امروز این لینک رو دیدمhttp://www.ipetitions.com/petition/savemychildfromtv/ تو این لینک به آوردن نابغه ها که واقعا با دیدن دوره های خاصی نبوغشون پرورش پیدا کرده بود و تحریک حس مادران و پدران هم اشاره کرده. 
می دونم این روزها با بودن مادران آگاه بچه ها زیاد تلویزیون نگاه نمیکنن ولی جهت آگاهی از اینکه در همین نزدیکی خودمون چه اتفاقاتی داره می افته خوندنش خالی از لطف نیست.




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 / 2 / 1392 | 4:17 PM | نویسنده : مامان و بابا |

هدف از آموزش تقویت انگشتان دست برای کسب توانایی نوشتن

نتایج دیگر کسب شده از انجام آموزش:بالا رفتن تمرکز با دنبال کردن نقطه چین ها، کسب مهارت کشیدن خط راست، یادگیری اعداد به همراه شمردن

هدف از آموزش یادگیری اعدا به همراه شمردن

نتایج دیگر کسب شده:تقویت حس لامسه با لمس کردن و فشرده کردن ابرها در دست

این پم پم ها رو خودم درست کردم با استفاده از یک تکه ابر و برش زدن،میتونید برای جذابترشدن پم پم ها اونها رو با گواش یا هررنگ دیگه ای رنگ کنید

بعداز بازی میتونید با بازی یکی برای من یکی برای تو و یکی برای عروسک تناظر یک به یک رو به کودک یاد دهید

بازی چاپ خیلی راحت و مفرح

وسایل لازم دوعدد سیب زمینی و چند تا قالب شیرینی پزی و هرنوع رنگی برای انجام چاپ و یک کودک مشتاق و یه مامان پرانرژی

این هم ترکیبی از چاپ و مداد شمعی،چون مبینا عاشق گل هست و هر وقت میخوایم نقاشی کنیم میگه براش گل بکشم من هم سعی کردم با مدادشمعی گلهای چاپیمون رو به واقعیت نزدیکترکنم

هدف از آموزش یادگیری مفهوم حجم

با چند لیوان هم سایز و یک لیوان بزرگتر

در خلال آموزش فقط یک بار توضیح اینکه این چند لیوان حجم یکسانی دارن و این لیوان بزرگه حجمش بیشتره کفایت میکند و توضیح بیشتری لازم نیست

کودک شما تمام این تجربیات رو زمانی که در مدرسه وارد مبحث حجم میشود به صورت واضحی در ذهن خود خواهد داشت و کلمه ناملموس حجم برایش جنبه عینی پیدا خواهد کرد

آرد بازی که مبینا از کودکی عاشقش بوده و هربار انگار بار اولشه

تجربه جدید دخترکم با ریختن آرد به روی پاهاش




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 / 1 / 1392 | 19:18 | نویسنده : مامان و بابا |

از عید امسال بگم که بابا تمام تلاشش رو کرد تا عید 92 به دختراش خوش بگذره(منظورم من و تو هست)هر روز صبح درکنار هم بازی میکردیم و عصر یا مهمونی بودیم یا پارک.در کل عید بیادموندنی ای روداشتیم،درسته پروژه از شیر گرفتنت هرسه مون رو خیلی اذیت کرد ولی به هرحال مرحله ای بود که باید پشت سرمی گذاشتیم.

*همین جا از فرصت استفاده میکنم و از همسر عزیزم بخاطر تمام کمک ها و حمایت هاش* *تشکرمیکنم که اگر نبود در کنار فشار روحی نمیتونستم از پس این امر بربیام*

در طول روز هروقت بابا رو میدیدی انگشتش و میگرفتی و میبردی تواتاقت تا باهات بازی کنه،نتیجه بازی های عیدتون هم این بود که 4 تا از اشکال هندسی و کلی رنگ و یادگرفتی

مربع ،دایره ،مثلث ،قلب ،لوزی

سفید که اولین رنگی بود یادگرفتی سبز آبی زرد نارنجی

کلی هم کلمه های جدید میگی که اگر بخوام همشون رو بنویسم باید یه روز تمام به ذهنم فشار بیارم ولی ازبین همه ی اینها من عاشق لوبیلا گفتنت هستم،یعنی لوبیا

*مبینا جان تا به امروز21 ماه و 25 روز داری*




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 20 / 1 / 1392 | 11:44 | نویسنده : مامان و بابا |

داشتم عکس های گذشته رو با بابا امیر مرور میکردم،یاد خاطرات گذشته برامون زنده شد از قبل اینکه تو باشی تا زمانیکه بدنیااومدی و تا پارسال.یک سری عکس ها بود که واقعا دلم رو برد ولی نمیشد تو وب گذاشت.این دوتاعکس رو به مناسبت نوروز برات میگذارم.

یه فیلم خیلی جالب هم از ده ماهگیت با بابایی دیدیم و کلی خندیدیم.باب این بود که بگذاریم تو یوتیوب.بعدا خودت تو فایل ده ماهگیت نگاه کن




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 / 1 / 1392 | 1:07 AM | نویسنده : مامان و بابا |

یک سال و نه ماه و دوازده روز و 22 ساعت از شیره جونم بهت دادم

بخدا حاظر بودم تا هروقت که بخوای...ولی ترسیدم از زمانی که این وابستگی به اوج برسه و برات سختتر بشه.

عاشق خندیدنت بودم موقع شیر خوردن،وقتی برای اخرین بار بغلت کردم و با تمام احساسم بهت شیر دادم چندین بار خندوندمت و سعی کردم صورتت و خنده ات رو تو ذهنم ثبت کنم

آخه چطوری تونستم پا رو احساسم بگذارم

بعد از کلی تحقیق و پرسیدن از مامانهای باتجربه در خصوص از شیر گرفتن و خوندن این مقاله (برای از شیر گرفتن سعی نکنید خود را بیمار و سینه تان رازخمی نشون بدید،چون کودک ناراحت میشه و ممکنه از وضعیت پیش اومده بترسه و وحشت زده بشه.دراین حالت نه تنها مشکلی حل نمی شود بلکه موضوع جدیدی به مشکلات خود اضافه میکنید. 
بچه ها در دورانی که از شیر استفاده میکنن وابستگی های عاطفی شدیدی پیدا می کنن و این رفتار شما به اونها صدمه می زنه.)به این نتیجه رسیدم که یه مقدار به سینه ام صبر زرد بزنم تا تلخ بشه،از یک ماه قبل آماده ات کرده بودم و هر وقت شیر میخوردی بهت میگفتم مامانی تو دیگه بزرگ شدی و کم کم میمی تلخ میشه و با صورتم یه طوری نشون می دادم که تلخ بودن یه چیز بدیه آخه فکرنمیکنم تا حالا مزه تلخی رو چشیده باشی.امروز وقتی به تقاضای شیر اومدی تو بغلم و با ولع شروع کردی به شیر خوردن با دومین مک خودت و کشیدی عقب و گفتی تلخ و صورتت و مثل من کردی و رفتی ولی بعد از یک ساعت دوباره شیرخواستی و وقتی بهت گفتم تلخه شروع به گریه کردی،نمی دونی چه بر من گذشت،آخه کودکت پاره جونت یه چیزی بخواد و تو ندی!! تو گریه میکردی و من با بغض برات توضیح میدادم که تودیگه بزرگ شدی...رفتیم مهمونی تا تو یکم سرت گرم بشه ولی باز میاومدی پیشم ولی چیزی نمیگفتیو من می دونستم تقاضای چی داری، شب موقع خواب هی می می میگفتی و من با توضیح اینکه تلخه می دادم تا بخوری و تو رد میکردی و بازمیگفتی می می.با بابا رفتی بیرون یه دور زدی و برای خودت دنت خریدی و یه مقدار خوردی و با خاموش کردن برق و شب به خیر گفتن پای پنجره به حییوون ها و ماه و ستاره و آدم های خوب و کره زمین و کهکشان(کارهر شبمونه)رفتی تو جات و من یه قصه از خودم دراوردم و برات تعریف کردم.قصه یه کفش دوزک و بچه اش به اسم لیدی که میخواست پرواز کردن یاد بگیره و بعد از کلی تلاش بالاخره یادگرفت و بخاطر مستقل شدنش به همه ی حیوون های جنگل شیرینی داد و آقا شیره بخاطر موفقیتش بهش مدال طلا داد.و تو خوابت برد و من موندم با یه دریا بغض و گریه

خدایا ازت میخوام که دخترم خیلی راحت بااین موضوع کنار بیاد و روح لطیفش آزرده نشه

 

 

 

 

چه لحظه ی با شکوهیه وقتی با اون انگشت های کوچیکت برای مامان بوس میفرستی






[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 8 / 1 / 1392 | 1:19 AM | نویسنده : مامان و بابا |

عیدت مبارک ترانه ی زندگی ام

...




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 5 / 1 / 1392 | 1:11 AM | نویسنده : مامان و بابا |

تو فکر بودم که زمستون تمام شد و دخترم برف ندید،البته یکی دوباری برف اومد و خیلی زود اب شد و به برف بازی و ادم برفی نکشید،دیگه داشتم فکر میکردم که بریم توچال که وقتی صبح از خواب بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه دیدم همه جا سفید پوش شده از ذوق کلی بالا و پایین پریدم و مبینا رو بغل کردم و با هم میرقصیدیم و شادی میکردیم.بعد یه سینی پر از بف کردم و اوردم تو خونه و با هم ادم برفی درست کردیم.مبینا هی دست به برف میزد و سرش و تکون میداد و میگفت آخ (یعنی سرده)

اینم چندتا عکس از ادم برفی هامون

پی نوشت:

بابا امیر برات یه کامنت گذاشته بود که حیفم اومد اینجا نگذارمش

عسل بابا چه آدم برفی ها و جوجو های خوشگلی درست کردی . بابا جان زندگی مثل برف می مونه دیدی ادم برفی هایی که درست کردی بعد از مدتی آب شدند و از بین رفتند. زندگی‌ خیلی کوتاه است.هر لحظه را زندگی‌ کن. همان طور که تا قبل از آب شدن ادم برفی هات باهاشون بازی کردی و لذت بردی. سعی کن همیشه از زندگیت لذت ببری و با همه خوب باشی و یاد بگیر که بتوانی دیگران رو ببخشی. 
دوست دارم امید زندگی ام




[ موضوع : ]
تاريخ : 20 / 12 / 1391 | 1:08 | نویسنده : مامان و بابا |

امسال تصمیم گرفتیم که یه نهال به نام مبینا تو حیاط خونه مامانم بکاریم.

روز 15 اسفند نتونستیم که بریم خونه مامانم و زحمت کاشت درخت افتاد گردن باباجون مبینا و یه نهال خرمالو و یه سیب به نام مبینا تو حیاط کاشته شد.

اینم چندتا عکس از مبینا و درختش

اونقدر دخترکم ذوق زده شده بود وقتی بهش گفتیم این درخت مال تو هست و باید بهش اب بدی تا بزرگ بشه که دو دستی درخت رو چسبیده بود ول نمیکرد

با ذوق فراوون گفت ما  ماااااااااااااااااان

ل(کسره)ل(فتحه)

*مبینا جان تا امروز 21 ماه و 22 روز سن داره*




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 17 / 12 / 1391 | 21:30 | نویسنده : مامان و بابا |

چند روزیه که تلاش میکنی تا خودت از یخچال آب برداری،وقتی که لیوانت بلند بود میتونستی یه مقدارپدال آبریز رو فشار بدی و آب برداری و اما ازدیروز با لیوان خودت هم تونستی آب برداری و اونقدرلذت میبردی ازاینکار که تمام آشپزخونه رو آب برداشت،هی لیوان رو پرمیکردی و میاومدی میریختی تو سینک.

اولش من و بابا هم ذوق میکردیم ازاینکه قدکشیدی و خودت میتونی هر وقت آب بخوای بری آب بخوری ولی بعد به خودمون اومدیم دیدیم که موقع راه رفتن تو آشپزخونه صدای شالاپ شولوپ آب میاد و طی یه عملیات من سرت و گرم کردم و بابا رفت قفل کودک یخچال رو فعال کرد.بعد هی تلاش میکردی و پدال رو فشارمیدادی ولی آبی در کار نبود و با ناراحتی دستات و باز میکردی و میگفتی نی.

قربون اون دستای کوچیکت بشم نازنینم

*دخترم فردا 21 ماهش تموم میشه و قدم در بیست و دومین ماه زندگیش میگذاره*

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 24 / 12 / 1391 | 11:38 PM | نویسنده : مامان و بابا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد